#قشاع_پارت_142

عرشیا-مگه اون بچه نباید بخوابه که زدی زیر ب*غ*لت و راه افتادی مشاوره ارائه می دی؟!
-به خدا هیچی ارزش یه لحظه زندگی رو نداره،چرا از اتفاقای اطرافمون درس نمی گیریم؟!یه لحظه عصبانیت امیرحسامُ فرستاد اون دنیا و مهران تو زن لن،یه لحظه خشم من و لعیا رو به هم ریخت ولی شما از بیرون گود هر بازی ای هستید و الکی برای خودتون دردسر می سازید!چرا گ*ن*ا*هان همُ به هم نمی بخشید و نمی رید سر زندگیتون شما که هنوز عاشق همید،داغ امیرحسام زبون عرشیا رو تیز کرده بود و دل هدی رو سنگ خیله خب حالا که جو آروم شد یه مدت دوری بهتون فهموند که قهر و آشتی شما چاره ای برای این درد نیست جز بدتر کردن موقعیت،برگردید پیش از اینکه دیر بشه..وقتی همدیگه رو از دست بدید می سوزید مثل من..مثل لعیا..مثل مهران...اون موقعه که فقط حسرت اینو می خورید که چرا نمی شه زمانُ به عقب برگردوند،هزار تا ای کاش پشت سر هم ردیف می کنی و افسوس می خوری،تا کی؟چقدر دیگه این کشمکش؟تو که طلاقش نمی دی از سر حرص تا وسط راه رو رفتی و پشیمون تر برگشتی،تو هم نمی خوای طلاقت بده که می گی به درک طلاق نده مهریه امو بده..تو مگه به مهریه ات احتیاج داری؟!بس کنید،منو ببین هدی حتی الأن هم که امیرعباس حمایتم می کنه حس می کنم هر آن پشتم خالی می شه،از ترس این زندگی می لرزم،دونه دونه کسائی رو که زندگیم بهشون وابسته بوده رو از دست دادم دلم برای یخ لحظه آسودگی خیال تنگ شده یه لحظه وقتی کنار فک و فامیلم بهم چشم ندوزند،دارا و زن عمو همه جا قضیه ی منُ پر کردن هر کی اون بیرون ما رو می شناسه یه طوری نگاه می کنه یه جوری حرف می زنه که من داغون می شم ولی تو هیچ کدوم از داغ های منو نداری،تو هم نداری عرشیا تو هم جای امیرعباس نیستی..رفته برای خودش کسی شده که وقتی می آد زندگی بسازه اومده باید بیوه ی برادراشُ بگیره و بچه ی برادرشو بزرگ کنه من بهش تحمیل شدم اونقدر که خودشم نمی دونه حسی که داره کاری که می کنه درستِ یا غلط..هر قدمی که بر می داره پر از شک و شبه است،فقط تو فکر گ*ن*ا*ه و ثوابِ... «هدی روی مبل نشست و سرشو به زیر انداخت،عرشیا هم رفت بالای چهارپایه..هر دو ساکت بودن،سورنُ توی ننوش گذاشتم و گذاشتمش کنار هدی و گفتم» حواست بهش باشه..
رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به غذا درست کردن،نه صدای عرشیا می اومد نه هدی چه سخنرانی ای کرده بودم!خودمونیما حیف شدم اگر درسمو ادامه داده بودم تا چند وقت دیگه تموم می کردم بعد می رفتم برای کارشناسی ارشد و دکتری،اونوقت می شدم خانم دکتر هونیا حکمت...عرشیا دادی زد و برق قطع شد،هدی با وحشت گفت:
هدی-یا فاطمه الزهرا (س) عرشیا..؟!خاک بر سرم..
-عرشیا چی شد؟!
عرشیا دستشو تکون می داد و گفت:
عرشیا-برق گرفتتم،فیوز پرید.. «سورن گریه می کرد رفتم ب*غ*لش کردم و عرشیا گفت» بچه رو زهره ترک کردم!
-دستت چی شد؟ببینم..
عرشیا-هیچی بابا،اینقدر برق گرفتتم که خیالی نیست یکم بی حس شده..
هدی با نگرانی گفت:
هدی-خطرناک نباشه!؟

romangram.com | @romangram_com