#قشاع_پارت_137

امیرعباس-باشه..باشه..نترس..هونیا..هونیاجان..؟!
خودمو جمع کردم و روم رو کاملا برگردونده بودم،از شدت ترس گریه می کردم..سرم روی روتختی بود،روتختی رو نمناک کرده بودم..منو تو ب*غ*لش کشید و صورتمو ب*و*سید و گفتم:
-ب*و*سم نکن!
امیرعباس-می خوام،نمی شه؟!4برگشم نگاش کردم،اشکامو پاک کرد و گفتم:
-دارا راست می گفت؟! «اخم کرد و گفتم» این تعهد نیست امیرعباس!
امیرعباس از کنارم بلند شد و نشست،سکوت کرد چقدر خوش قامت بود وقتی از پشت سر نگاهش می کردم!انگار خدا برای هر عضوی از بدنش اندازه ی معینی زده بود تا وقتی در کنار هم قرار می گیرند اونو تا این حد جذاب کنند..برگشت نگام کرد و گفت:
امیرعب*ا*س*نمی دونم هونیا!ولی اینو می دونم که تمام احساسم بهم می گه حقمی و همه ی تو سهم منه..شاید بی اندازه خودمو آماده کردم،هر چی که هست من می خوام که این رابطه ایجاد بشه برام سخت بود وقتی می بایستی آرومت می کردم ولی تو آرامبخشم نبودی چون با اینکه حقم بود هزار تا چشم بهم می گفتن «حرومِ..گ*ن*ا*ه» برام سخت بود وقتی تو ب*غ*لم بودی وقتی اونقدر بهم اعتماد داشتی ،گاهی حس می کردم اعتماد تو به خاطر اینه که تو مال منی پس تو ب*غ*ل کی باشی؟کی بهت کمک کنه؟با چشمات دنبال کی بگردی؟خیلی برام سخت بود هونیا که باید تا این حد جلوی خودمو می گرفتم،نزدیکی تو به من نفس گیر بود...
-امیرعباس من می ترسم..!
کنارم آروم دراز کشید و منو تو آ*غ*و*شش کشید و گفت:
امیرعباس-می دونم عزیزم،می دونم..
___

romangram.com | @romangram_com