#قشاع_پارت_135
چشمامو باز کردم امیرعباس نگران نگام می کرد نگران تر نگاش کردم دست انداخت دور کمرم و منو به خودش نزدیک کرد و آروم گفتم:
-ببخشید..ببخشید..
امیرعباس-باشه..بهش فکر نکن..اشکالی نداره..
روسریمُ روی سرم گذاشت و از در آسانسور بیرون اومدیم و امیرعباس در خونه رو باز کرد،خونه کاملا تمیز و مرتب بود،امیرعباس که می خواست کارگر خبر کنه!!یه هال که سمت راستش سه تا اتاق خواب داشت و سمت چپ آشپزخونه و یه اتاق خواب دیگه بود و سمت دیگر خونه هال پذیرائی و ناهارخوری بود،تمام وسایل با دکوراسیون عالی چیده شده بودند...
امیرعباس-من می رم وسایلُ بیارم..
-بچه رو کجا گذاشتی؟!!
امیرعباس-محمدسورن دیگه؟!گذاشتمش رو تخت..
-مگه تخت داره؟!
امیرعباس-آره یه اتاقُ پذاشتم براش چند تا اسباب بچه هم هست فعلا..
رفتم سمت اتاقش..تمام اتاق اعم از تخت و کمد و در و دیوار همه ترکیبی از رنگ آبی و سفید بود..رفتم بالا سر تخت محمدسورن و نگاهش کردم و گفتم:
-دوستش بچه هم داشته؟! «رفتم در کمدُ باز کردم دید پر از لباس بچه است که روی همه اشون اتکت های مارکاش آویزونِ..!!در کمد رو بستم و بعد به اتاق دیگه رفتم،یه اتاق با میز کار بود اتاقی مشابه اتاق کار امیرحسین با تفاوت اون میز بزرگ نقشه کشی کهو تموم اون کاغذ های لوله شده ی بلند و یه کتابونه پر از کتاب های جورواجور..اینا وسایل امیرعباس نیست؟!شاید دوستش هم رشته اش بوده..شونه بالا انداختم و به اتاق بعدی رفتم!!!عجب اتاق خوابی بابا ایول به دوست خوش سلیقه ات امیرعباس!اتاق کاملا دو نفره است و آدم رو حالی به حالی می کنه..تموم اتاق ترکیبی از رنگ قرمز و مشکی بود،تو رو خدا تخت رو نگاه کن چه روتختی ای!!!مثل بچه ها اولِ بسم الله خودمو پرت کردم روی تخت و گفتم» آخـــــیش چه تخت باحالیِ! «از تخت اون خونه خیلی بهترِ تازه تا تکون می خوری کلی تکونت نمی ده ولی همچنان عالیِ..نگاهم به میز توالت و اون آیینه ی غول پیکرش افتاد و ادکلن ها و عطرهای روی میز..سریع پریدم رفتم طرف میز توالت،جای بخیه هام تیر کشید که یه لحظه از درد مُردم ولی بی حیا بودم و باز به راهم ادامه داد تموم عطرها و ادکلن ها،لوسیون ها،کرم ها و ... رو امتحان کردم..رفتم طرف کمد دیواری و در کمد دیواری رو باز کردم،کد نگو بگو اتاق!راحت تا خود توی کمد می رفتی یه طرف پر از لباس های مردون و یه طرف پر از لباس زنونه،چه لباس هائی!زیر لب گفتم» کوفتش بشه چقدر لباس داشته! «یکی از لباس ها رو می خواستم از رگال بردارم،بخیه ام بدجوری تیر می کشید وقتی روی پنجه ی پام خودمو کش دادم..شکممو گرفتم و برگشتم به طرف تخت دراز کشیدم و دستمو روی شکمم گذاشتم وچشمامو بستم..دقایقی گذشت و امیرعباس صدام کرد،بدون اینکه چشمامو باز کنم گفتم» تو این اتاق خوشگلم! «بعد آروم با خند گفتم» توی این اتاق سانسوری!
romangram.com | @romangram_com