#قشاع_پارت_133
لعیا اشکاش فرو ریخت و گذاشت و رفت...
چرا نمی شه زمان رو به عقب برگردوند به روزای بی غم به روزای که همه مون شاد بودیم...؟!به پسرم نگاه کردم شاید می بایستی الأن بچه ی مهران و لعیا می بود...کاش لعیا هم حامله می شد اینطوری مهران دو تا ضامن آزادی داشت اینطوری وقتی بر می گشت لعیا رو داشت...محمدسورن،محمدسورنِ نداشته ی مهران شد محمدسورن من!
-امیرعباس؟!من اسمشو انتخاب کردم! «امیرعباس سرعت رو کم کرد و دنده رو آورد پائین و بهم نگاه کرد و گفتم» محمدسورن،لعیا اینطور خواست..خیلی بهش میاد این اسم،لعیا خیلی دوسش داره از وقتی به دنیا اومده همش کنارش بود به خاطرش از اتاق می اومد بیرون..ماش امروز قلم پای دارا می شکست نمی اومد تا اوضاع تغییر کنه...
امیرعباس خنده اش گرفت و گفت:
امیرعباس-عوضش تو راضی شدی بریم توی این خونه!
به امیرعباس نگاه کردم،چوری می تونه توی این وضعیت به این قضیه فکر کنه؟!!انگار اوضاع و شرایط فرقی نداره این یه مقوله ی جداست که نمی شه با هیچ چیز عوض کرد!
-ما که محرم نشدیم!
امیرعباس-سر راه یه محضر هس می ریم یه صیغه ای بخونند...
رفتیم به محضر و صیغه ی محرمیتِ سی روزه خوندن و بعد راهی خونه شدیم،خونه واقف در یه آپارتمان نوساز سی واحده بود که ما واحد دوازدهم بودیم تا خواستیم بریم تو آسانسور دو دستی به امیرعباس چسبیدم و امیرعباس گفت:
امیرعباس-چیه از آسانسور می ترسی؟
-آره تا آسانسور سوار می شم هزار تا فکر ناجور می آد تو سرم،نکنه سقوط کنه نکنه از حرکت بایسته...
romangram.com | @romangram_com