#قشاع_پارت_131
امیرعباس-پیش خودم باشه بهتره،شب با بابا حرف می زنم.. «امیرعباس از اتاق اومد بیرون و گفت» هونیا؟
اشاره کرد بیام تو اتاق از راهرو به طرف اتاق حرکت کردم بچه رو دادم دست امیرعباس و در زدم و بعد درُ باز کردم ملیح مامان روی تخت نشسته بود منو که دید عینک مطالعه اش رو برداشت با صدای لرزون سر به زیر انداختم و گفتم:
-ملیح مامان؟
...
عینک مطالعه اش رو برداشت با صدای لرزون سر به زیر انداختم و گفتم:
-ملیح مامان؟خیلی بزرگی،خیلی خانمی که به روم نمی آوردی تا به غصه هام اضافه کنی..من بزرگیتونُ یادم نمی ره خیلی زحمتمو کشیدین و من می دونم با بودنم اینجا عذابتون دادم،تو رو خدا ببخشید..
رفتم جلو که دستشو بب*و*سم که نذاشت و صورتشو ب*و*سیدم و گفت:
ملیح مامان-تو با لعیا برای من فرقی نداشتی،بلائی سر جفتتون اومد که برای تو بدتر بود بازم برام با لعیا فرقی نداری..نه اینکه هب روم نیاوردم چون رسول گفته چون تهدید کرده چون خواهش کرده برای اینکه تو بی تقصیر بودی اگر برای این خونواده تو با گذشته ها فرقی نداشتی واسه خاطر بی گ*ن*ا*هیت بوده هنوزم همین عقیده رو داریم به خاطر ترس از تغییر رفتار من اینجا رو ترک نکن هونیا..
سر به زیر گفتم:
-من دیگه روم نمی شه اینجا باشم..!
ملیح مامان با یه افسوسی گفت:
romangram.com | @romangram_com