#قشاع_پارت_127

فقط نگاهم به ملیح مامان بود،هزار تا فکر با مافوق سرعت توی ذهنم اومد،دیگه من عزتی توی این خونه ندارم،دیگه همه چیز تموم ش همه ماجرا رو فهمیدن..از چیزی که می ترسیدم سرم اومد،منو الأن دیگه به چشم خواهر قاتل پسرشون می بینند روزائی که تا حالا تلخ بودند روزای خوبی بودند که از حالا به بعد بدتر از هر موقع میشن..من نمی تونم توی این خونه بمونم منم درست عین برادرم مجرم شناخته میشم..دارا خدا لعنتت کنه خدا لعنتت کنه.. امّا ملیح مامان همینطور که بچه تو ب*غ*لش بود نگهش به من بود که رنگ باختم و تنم می لرزید و سعی کردم یه جا رو بگیرم که نیفتم ولی نشد و قبل اینکه بیفتم با ترس و نگرانی گفت:
ملیح مامان-هونــیا؟
خداکنه دیگه به حال نیام،خداکنه بمیرم که اگر بیدار بشم از خجالت مردم،چطوری تو روی عمورسول و ملیحه خانم نگاه کنم؟چقدر سرم درد می کنه!یعنی میشه مرده باشم و راحت بشم؟حتما هر روز باید سرکوفت بشنوم کیه که خواهر قاتل پسرش تو خونه اش باشه؟باهاش خوب رفتار کنه؟نه من از این به بعد میشم یه پیت حلبی که هر کی از کنارم رد بشه یه لگد بهم بزنه...
چرا ملیح مامان تعجب نکرد وقتی که شنید مهران متهم به قتل امیرحسامِ؟!یعنی می دونست؟میشه بدونه و با من خوب رفتار کنه؟عمورسول هم شب می فهمه اونوقت دیگه نمی ذارن امیرعباس حمایتم کنه،بچه ام!اونم می گیرند یا نه!؟نمی خوام ازم بگیرنش..حالا احساس می کنم چقدر دوستش دارم!پاره ی تن منِ،یعنی چی؟اون بچه ی منه پسر منِ..و من هرگز چیزی رو اینقدر از آن خودم نمی دونستم اون کوچولو به من نیاز داره نباید اونو ازم بگیرند من مامانشم..پسر کوچولوی من...
امیرعباس-هونیـا!هونیا؟!..مامان باید می بردیمش بیمارستان نکنه سرش طوری شده باشه!؟
صدای گریه ی بچه ام می اومد بی حال چشمامو باز کردم..تو اتاق خودم بودم،سرم گیج می رفت..لعیا بالا سرم نشسته بود بچه ام هم تو بفل زن عمو پروانه بود،ملیح مامان عصبی بود ولی بازم خودشو آروم نشون می داد و آب قندُ هم می زد..بی وقفه به گریه افتادم و از جا بلند شدم،لعیا با تعجب به من و مادرش نگاه کرد..امیرعباس اومد تو اتاق دیدم کنار صورتش زخمی شده و سرشونه اش پاره شده!عرشیا هم پشت سرش اومد،ملیح مامان لیوان آب قند رو دست لعیا داد و از اتاق رفت بیرون..امیرعباس به لعیا اشاره کرد آب قندُ بهم بده،با همون حال گفتم:
-نمی خوام..بچه امو بده زن عمو..
زن عمو پروانه-الأن اینطوری که گریه می کنی بچه ات اذیت میشه..
امیرعباس بچه امو گرفت و پستونکشو تو دهنش گذاشت،آهسته تکونش می داد و من با گریه به امیرعباس نگاه می کردم که عرشیا گفت:
عرشیا-آب قندتُ بخور حالت جا بیاد فعلا که ساکت شده..
با گریه گفتم:

romangram.com | @romangram_com