#قشاع_پارت_114
امیرعباس که تا حالا بالا سر بچه ایستاده بود و با مهربونی نگاش می کرد با اخمی از گنگی نگام کرد و گفت:
امیرعباس-چی؟!
-من اینطوری باید توی اون خونه تنها باشم،نه من نمی آم..میگن زائو نباید تا چهل روز شب تنها باشه چون آل می آد می برتش!
امیرعباس یه لحظه با سکوت نگام کرد و گفت:
امیرعباس-اولا اینکه اون برای قدیم بود که خونه ها بی برق و آهن وسط دل جنگل بوده دوما آل زائو رو نمی بره بچه رو می بره سوما اینکه من شب ها خونه ام...
-آل که شب کار نیست صبح ها هم کار می کنه!
امیرعباس خنده اش گرفت و گفت:
امیرعباس-لا اله الا الله..هونیا می خوای تصمیم درست بگیری یا نه!؟
-آره ولی من تنها نمی مونم،امیرعباس می دونی من چقدر ترسوأم..همینجا بمونیم به خدا اگه زائو نبودم می اومدم ولی الأن خیلی می ترسم..اتفاقی هم نیفته من خودم خودمو دیوونه می کنم!
امیرعباس به لبه ی پنجره تکیه زد و گوشه ی لبشو جوید و بهم نگاه کرد تا پام نزدیک تخت شد و گفت:
امیرعباس-ای بابا تو انگار می خوای این بچه بلند بسه و پدر منو دربیاری تا بهش شیر بدی آره؟
romangram.com | @romangram_com