#قشاع_پارت_100

امیرعباس-گریه نکن..بدش من خوابید..کمکت کنم دراز بکشی؟هان؟آروم آروم بخواب وایستا وایستا یه لیوان آب بهت بدم..می تونی خودتو نگه داری؟..به من تکیه کن.. «یه لیوان آب برام از بطری آب معدنی ریخت و گفت» بخور بدنت نیاز داره،گریه می کنی شیر میدی همه آب بدنتو می کِشِه...خیله خب آروم بخواب..برم بچه رو بذارم سر جاش یکم زردی داره ولی مشکلی نیست،گریه نکنی بازها!الأن می آم...
به هم اتاقیم اشاره کرد یه لحظه حواسش بهم باشه،بعد پتو رو روم کشید و راه افتاد و رفت...
به هم اتاقیم اشاره کرد یه لحظه حواسش بهم باشه،بعد پتو رو روم کشید و راه افتاد و رفت... هم اتاقیم آروم گفت:
هم اتاقی-مادر گ*ن*ا*ه داره اینقدر این بچه رو حرص نده صد بار سرخ شد و خودشو آروم کرد،چرا اینطوری می کنی آخه دختر خوب..خدا شوهر به این خوبی بهت داد،بچه ی دست گل داده چرا ناشکری می کنی قربونت برم خدا قهرش می گیره ها،به خودت مسلط باش دورت بگردم شوهرت و بچه ات بهت نیاز دارن،گریه نکن مامان جان الأن میاد ببینه بازم گریه می کنی کلی حرص می خوره..ببینش خستگی داشت از صورتش می بارید،تا صبح عین مرغ سر کنده بود از وقتی من اومدم اینجا تا همین چند وقت قبل با هر ناله ات از جا می پرید،خدا رو خوش میاد؟!
امیرعباس اومد تو اتاق داشت با تلفن صحبت می کرد گفت:
امیرعباس-سلام..خوبه نگران نباشید..گفتن فردا ترخیص میشه..یه کم فشارش نامیزونِ فقط..نه نگران نباشید دارو اینا زدن...حنانه خانم نمی خواد بیاید با بچه ی کوچیک تو بیمارستان زابراه می شید فردا میارمش خونه دیگه..آره شیر داده «صداشو آروم تر کرد و پشت پنجره ایستاد و گفت» اول که شیر نمی داد به خدا پدرمُ درآورد..نه بابا وظیفه امه من نه کی؟..نه نمی خواد هدی بیاد لجبازی می کنه به بچه شیر نمی ده هدی نمی تونه از پسش بر بیاد من باید باشم..مادرم هم الأن زنگ زده بود به خدا نذاشتم اونم بیاد..باشه نه من که موبایلم روشنه..الأن ناهارشو آوردن..باشه خداحافظ....هونیا پاشو باید غذا بخوری،وایستا تختو بیارم بالا..
تختمو درست کرد و میز فلزی رو نزدیکم کرد و گفتم:
-نمی خورم،نمی تونم بخورم..
امیرعباس-مگه دست توئه؟!تو می خوای خودتو اون بچه رو با گرسنگی بکشی منم از حرص بکشی..«قاشق به برنج زد و جلوی دهنم آورد و گفت» بخور
-امیرعباس،نمی خورم چرا همش اصرار می کنی؟!
امیرعباس-دوست نداری برم یه غذای دیگه بگیرم..؟!

romangram.com | @romangram_com