#غم_نبودنت_پارت_244
ارین دید جو داره متشنج میشه سریع گفت_اه..بابا ما هم اینجا مهمونیما..شما فقط یه نفر و گرفتین..غزلی پاشو شامو بکش..مردیم گرسنگی خاله خانم..
ارومی دیگه غزل؟اره..سرت گیج نمیره.حالت تهوع نداری چشمات سیاهی نمیره.مانا هم یه گوشه نشسته..بی خطره بی خطر.کاری هم به امیر علی نداره.تو هم اروم باش برو به مهمونات برس.
با کمک دخترا سفره انداختیم تو سالن.تعداد زیاد بود و میز کفاف جمعیتمونو نمیداد.غذاها رو کشیدم و دخترا چیدن رو میز..سبزی و سالاد و ترشی و ماست و دوغ و دلستر و نوشابه و ژله های رنگی هم سفرمو رنگین کردن.
صدای به به و چه چه ها بلند شد.عروس گلم چی کرده و دخترم چه خانم شده و خواهرم کی انقد بزرگ شدی و چه غذاهای خوش رنگ و بویی..
ولی من اینا رو نمیخواستم..من دوست داشتم بشنوم ببینید خانومم چی کرده..دستپخت غزلمه ها..من فقط یه نگاه تحسین امیز از شوهرم می خواستم.ولی مثل اینکه حواسش نبود.اول که به مهموناش رسید و بعدم که هیچ..خودش خیلی با اشتها نمی خورد..بیشتر با غذاش بازی میکرد.
ولی دلم می خواست یه لبخند بزنه به من..به منی که از صبح تو اون اشپزخونه مشغول تدارک یه مهمونی ابرومند بودم.من میدونستم امیر دوست داره من واسش غذا بپزم خونه داری کنم..من همه این کارارو به عشق اون انجام دادم ولی..یعنی حتی ارزش یه نگاهم ندارم..اینکه با چشماش بهم بفهمونه و خیالمو راحت کنه که غذاهام خوب شدن..
***
امیر علی...
صدای قاشق چنگالا میومد و حرف زدنت و به به گفتنا و دوغ تو لیوانا ریختنا و..
خیلی سعی میکنم اروم باشم..خیلی سعی میکنم میزبان خوبی باشم.واسه منی که تا حالا از این کارا نکردم یکم سخته..امشب همه این ادما مهمونه من هستن و تا جاییکه تونستم تعارفات معمول و انجام دادم..
همه حواسم پی حرفای توکا بود..ترسیده بود از حرفام از رگ بیرون زده گردنم از مشت گره کردم..خیلی ترسیده بود ولی شجاعانه بلند شد روبروم ایستاد و گفت_شاید نباید این حرفارو الان میشنیدی شاید لازم نبود از علاقه گذشتم با خبر میشدی ..اونم تو این موقعیت.ولی به نظر خودم لازم بود.باید میدونستی غزل این وسط بی گ*ن*ا*هه.بی تقصیره.من بودم که التماسش کردم و به پاش افتادم تا راضی بشه..اون از هیچی خبر نداشت.
الان تو این لحظه عزیزترین موجود زندگیم فرازه..کسیه که واسه اینکه الان اینجام و میتونم بخندم و گریه کنم اون بود که کمکم کرد..اون تونست حالمو عوض کنه.هیچی از گذشته و علاقه تموم شده من نمیدونه..ولی میدونه الان اومدم باتو حرف بزنم..واسه خاطر غزل..باید میدونستی که غزل پاک تر اون چیزیه که تو ذهنته..اگه گ*ن*ا*هی هست گردنه منه.میخوام ببخشیم.امیر..من این روزا عذاب وجدان بدی دارم..حس بدی تو تنمه..از اینکه تو عذاب بکشی غزل غصه بخورهاز اینکه روح طاها نا ارومه من عذاب میکشم.کمک کن هم به خودت هم به غزل..
قسمت میدم به عشق پاکی که به غزل داری هیچی از این حرفا به غزل نگو..خواستی واسه چزوندن من به فراز بگو..انقد بهش ایمان دارم که بدونم درکم میکنه ولی غزل..نذار ذهنیتش نسبت به من خراب شه..به اون خدای بالاسرم قسم نمیخواستم بینتون جدایی بیفته.حس کردم اگه این حرفا رو نزنم طاها منو نمیبخشه..
ببخش بذار هممون اروم شیم..خواهش میکنم امیر.
کاشکی توکا از اول تو زندگی غزل نبود طاها نبود..خیلیا نبودن تا ما زندگی میکردیم..نفس میکشیدیم..راحت و بی دغدغه.
یه قاشق از قورمه سبزی گذاشتم دهنم.مزه ترش و تندش عالی بود..نگاهم افتاد به غزل.با لبخند زل زدم بهش شاید سنگینیه نگاهم حس کنه..کاشکی بفهمه ازش ممنونم واسه امشب واسه این زحمتی که کشیده واسه این مهمونی ابرومند واسه این افتخاری که زن بودنشو به رخ میکشه واسه اینکه ماله منه..زنه منه..
ولی نگاهش به من نبود.به مهموناش بود.کاشکی میفهمید دوستش دارم.میفهمید دارم همه تلاشمو میکنم همه زورمو میزنم که اروم باشم که باورش کنم ولی سخته..خیلی سخته.
سخته اعتماد کنی و دیواری بسازی ازش تا اسمون ولی یه باره یه ترک بزرگ بیفته رو این دیوار..درست نمیشه..به هیچ روشی نمیشه جای این ترک و از رو دیوار محو کرد..مگر اینکه خرابش کنی از نو بسازی..و این زمان میبره..خیلی زیاد زمان میبره.
***
غزل...
دخترا ظرفا رو شستن و اشپزخونه رو تمیز کردم.واسه مهمونا یه سینی چای بردم و به همه تعارف کردم.
اعظم جون_دخترم خسته نکن خودتو..بیا بشین گلم.
با لبخند نشستم کنارشو گفتم_کاری نکردم که..بفرمایید چای.
فرانک_اعظم جون راضی هستی از عروست؟
romangram.com | @romangram_com