#غم_نبودنت_پارت_240


فکر مشغولمو تسکین میداد..

گاهی اوقات از پس مشکلاتم بر نمیام..یه وقتایی کم میارم..وقتایی که نا امیدم به این فکر میکنم که غزل به کی تکیه کرده؟به من؟به یه مرد؟به امید کی اومده تو این زندگی درب و داغون؟فقط عشق به غزله که از دوباره منو سر پا میکنه..وگرنه من که هیچ علاقه ای به این دنیای پست ندارم..

_مزاحم نیستم..

برگشتم عقب..اخم نشست بین ابروهام..حس خوبی به این دختر ندارم..

_راحت باش..

خواستم از کنارش رد شم که سریع جلو راهمو گرفت.

اخم من غلیظ تر شد و پریدگی رنگ اون بیشتر..

حرف نزدم و حرف نزد..فقط با چشمای درشتش زل زده بود بهم..

_برو کنار..

توکا_باید به حرفام گوش بدی

پوزخند زدم.

_باید؟

حرفی نزد..خم شدم تو صورتش و با دندونای بهم قفل شده گفتم_کسی حق نداره واسه من باید و امابذاره..روشنه؟

سرش و اروم تکون داد..

توکا_خواهش میکنم..

برگشتم..تکیه دادم به نرده ها ..از اینجا یه چیزایی از این شهر دود گرفته پیداست..دم غروب بود و هوا خنک..سیگارمو خاموش کردم..

_میشنوم..

صدای نفس عمیقشو شنیدم..

توکا_میشه حرفای امشبمون بین خودمون بمونه..

با لحن محکم تری گفتم_میشنوم..

اومد و با فاصله از من کنارم ایستاد..اونم زل زد به روبرو..

دستامو فرستادم تو جیب شلوارم که با شنیدن جملش از حرکت ایستادم..

توکا_هیچ وقت منو ندیدی..هیچ وقت..





منظورش چیه؟این حرف یعنی چی..

توکا_ما سه تا همیشه با هم بودیم..من و غزل و افسون.

سه تا یار جدا نشدنی..شب و روزامونو با هم بودیم..تو همیشه بودی..مثل یه سایه کنارمون بودی.مراقبمون بودی تو مهمونیا تو دور همیا بیرون رفتنا مسافرتا کوه رفتنا تولدا غم شادی..تو بودی..

romangram.com | @romangram_com