#قلب_های_شیشه_ای_پارت_2
وارد پیچ ورودی روستا میشم … ماشین رو پارک می کنم … دو تا چمدون و یه کوله پشتی تمام سهم من از گذشته است. گذشته ای که همه میگن گذشت ولی برای من هنوز توی حال جاریه… از صندوق وسایلم رو در میارم و با فاصله زیر درختی قرار میدم …زیر درخت بلوط … پرنده ای روی درخت ایستاده و برای خودش اواز می خونه… خوش به حال پرنده ها که همیشه اواز خونن؟!
گالن بنزین رو بر میدارم … آخرین نگاهم رو به ماشینی که یک زمانی جز چیزهای مورد علاقم بود می ندازم… الان میخوام نابود بشه نباشه و هرگز نبینمش …بنزین رو روی ماشین خالی میکنم… باید دقت کنم که همه جا ریخته بشه…
کبریت رو روشن می کنم … نگاهی دوباره به ماشین می ندازم …
کبریت رو روی ماشین پرت می کنم … میرم عقب ، با فاصله ، زیر همون درخت بلوط، کنار پرنده آوازخوان می ایستم…
با نفرت به ماشین نگاه می کنم … می سوزه و من لذت می برم … می سوزه و سوخته شدن تنها یادگار گذشته منو به فردای جدید وصل می کنه…
خاطرات تاریکم خودنمایی می کنن… انگار میخواد بگه هنوز من هستم که آزارت بدم… برای فرار از فکرم شعری رو زمزمه می کنم …خاطراتم رنگ میبازن ولی هستن …کمیآروم میشم…
سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟
نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟
طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟
طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟
romangram.com | @romangram_com