#گریان_تر_از_گریان_پارت_210


********

نفس عمیقی کشیدم و هوا رو به داخل ریه هام منتقل کردم.

از بی حوصلگی به حیاط پناه اوردم.پنجمین روز از زندانی شدن من در خونه میگذره باوجود اینکه حالم کاملا خوب شده ولی همچنان مجبورم از این استراحت زورکی استفاده کنم.

هیچ موقع توی زندگیم مثل اینروزا احساس بی حوصلگی نکردم توی این پنج روز فقط مهرداد و شیده یه بار برای سرزدن اومدن که از نظر من بهتر بود نمیومدن.هر نگاه شیده مثل خنجر فرومیشد تو قلبم از بس توی نگاه و حرکاتش نفرت وجود داشت.صنمم که هرروز میاد یه سری میزنه و میره.فکر میکنم.مهرداد دوروزه که کار در بیمارستانو شروع کرده طبق اطلاعاتی که من تازگی فهمیدم من و مهرداد شیفتامون با هم کاملا متفاوته اینطوری فکر میکنم بهترم باشه حداقل شیده هرروز با خودش هزار جور فکر الکی نمیکنه.

یه دفعه ای دلم هوای دریا رو کرد اگه الان شمال بودم میرفتم لب دریا و غروب خورشید رو نگاه میکردم.

البته کویرم غروبای خیلی قشنگی داره دوتا جا توی زندگیم ارامش فوق العاده زیادی بهم میده اولیش دریا و دومیش کویر.

با باز شدن در حیاط نگاهمو به سمتش چرخوندم.داداش بود اینروزا زودتر میومد خونه تا به قول خودش من از دستورات سرپیچی نکنم.مارال بیچاره هم که توی این مدت اصلا از خونه بیرون نرفته وقتیم که بهش میگم لزومی نداره به خاطر من از کارت بیوفتی میگه یه بار به حرف تو گوش کردم اندازه هفت پشتم کافیه دیگه عمرا به حرفت گوش بدم تقصیر تو نیست تقصیر خودمه وقتی ازت میپرسم هستی صبحونه و ناهار خوردی میگی اره من باور میکنم بعد به این روز میوفتی.


romangram.com | @romangram_com