#گریان_تر_از_گریان_پارت_203

اینو گفت و قبل از اینکه من چیزی بگم ازم دور شد.

همونطور که گفته بود روی نیمکت نشستم.تازه متوجه شدم که قلبم داره به شدت خودشو به دیواره ی سینه ام میکوبه.دستمو روش گذاشتم چرا اینطوری شدم این دومین باری بود که این حالت بهم دست میداد بار اولش توی شمال زمانیکه با هومن ر*ق*صیدم بود دومین بارشم الان.هر دوبار زمانی بود که هومن همراهم بود دلیلش چی بود دلیل این بیقراری چی بود سرمو تکون دادم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم.

.

نگاهی به ساعت انداختم ده و نیم بود.نزدیک خونه بودیم.با صدای مهرسا به سمتش برگشتم.

_خاله جون،عمو جون تشکر خیلی خوش گذشت ممنونم.

هومن:خواهش میکنم خانووم قابلی نداشت.

چقدر گاهی اوقات لحنش به دل میشست منم خطاب به مهرسا گفتم:دیدی خاله جون من اگه یه قولی بدم عمرا بزنم زیرش خب حالا واقعا بهت خوش گذشت_بله خیــــــلی...عالی بود.

ماشین از حرکت ایستاد نگاهی به اطراف انداختم داخل حیاط هومنشون بودیم چقدر امشب زود گذشت و البته خوش گذشت.

romangram.com | @romangram_com