#گریان_تر_از_گریان_پارت_189

یه مانتوی طوسی تا روی زانو با یه شلوار لی تنگ که به تونیکم بیاد روانتخاب کردم و روی تخت گذاشتم.همون لحظه مارال اومد.گفتم:مارالی من خوب شدم

مارال لبخندی زد و گفت:چی شده خانوم اینقدر تازگیا ظاهرشون براشون مهم شده میخوای برای کی دلبری کنی؟

با تعجب گفتم:وا من همیشه به ظاهرم اهمیت میدادم.

مارال لبخندشو پررنگتر کرد و همونطور که به سمت در میرفت گفت_همیشه به ظاهرت اهمیت میدادی ولی تازگیا خیلی بیشتر اهمیت میدی.

فهمیدم قصد داره اذیتم کنه تا خواستم چیزی بگم مانع شد پشت در سنگر گرفت و گفت:اینقدر حرص نخور خواهری جونم از قدیم گفتن حقیقت تلخه.

بالشت روی تختو برداشتم و به سمتش پرت کردم ولی اون خیلی سریع درو بست و بالشت به در برخورد کرد و روی زمین افتاد.از پشت در صداشو شنیدم که در بین خندش گفت:شوخی کردم بابا چه زود عصبی میشی راستی وقتی حاضر شدی بروببین مهرسا کاری نداره اگه حاضر شده بود باهم بیاین پایین...با صدای بلند گفتم:حیف الان وقت نیست ولی دارم برات.

_تو از این تهدیدا زیاد میکنی...اینو گفت ورفت.

زیر لب گفتم:خب داری حرف الکی میزنی دیگه من همیشه به ظاهرم اهمیت میدادم..

romangram.com | @romangram_com