#گریان_تر_از_گریان_پارت_187

سری تکون دادم و گفتم:اشکال نداره سرکارخانوم ما به فراموشکاریای شما عادت داریم چه ساعتی میخواین برین_راس هشت راه میوفتیم از همین الانتا دوساعت دیگه وقت داری حاضر بشی باز ساعت هشت خانوم نشه ده..

خندم گرفت چه وجه خرابی داشتم پیش همه از بس خوش قول بودم_اکی پس زیاد وقت ندارم برم به کارام برسم.

راه اتاقو پیش گرفتم شیر ابو داخل وان باز کردم و تا زمانیکه اون پرمیشد خودم لباسامو دراوردم.

توی وان دراز کشیدم..چه حس خوبی داشت.سرم رو به لبه ی وان تکیه دادم.

ناخواسته ذهنم به سوی مهمونی امشب پرکشید...

دوهفته از عروسی مهرداد میگذره و درست من از شب عروسی مهرداد نه هومنو دیدم و نه هیچکدوم از افراد خانوادشو...مهرداد و شیده برای ماه عسل رفتن ونیز و هنوز برنگشتن.دوبار بامهردادوشیده تماس گرفتم از صداشون مشخص بود بهشون خوش گذشته برخورد سرد شیده باعث شد پشت دستمو داغ کنم و دیگه باهاشون تماس نگیرم هربار که زنگ میزدم چنان سرد و بی تمایل باهام صحبت کرد که از خودم بدم اومد.من نمیدونم چه هیزم تری به این ادم فروختم که اینقدر ازم متنفره.اینکه میگن گاهی یه چیزایی توی ذهن ادمی برای همیشه حک میشه واقعا راسته من حتی اگه بخوام هیچوقت نمیتونم این برخوردای تندو زنند شیده رو فراموش کنم.

حولمو تنم کردم و مشغول سشوار کشیدن موهام شدم...حمامم چهل دقیقه بیشتر طول نکشید.

بعد از سشوار موهام به سمت کمدم رفتم...

romangram.com | @romangram_com