#گریان_تر_از_گریان_پارت_170
منتظر بودم یه تیکه بهم بندازه ولی فقط سکوت کرد.
داداششون اومدن پیشمون...نوشین جون دستمو گرفت و گفت:وااای عالی بود تابحال چنین ر*ق*ص زیبایی ندیده بودم.
کامران:به نظر من که هردو در یک سطح میر*ق*صیدین و هیچکدوم از اون یکی کم نمیارین بالاخره یکی پیدا شد بزنه رو دست هومن.
داداش طاها:هستی میگم من به هومن حسودیم شد باید از فردا برام یه کلاس ر*ق*ص بذاری اونم از نوع ماهرانه اش.
با این حرف داداش همه زدن زیر خنده..اما من به زدن لبخند کوتاهی اکتفا کردم...صنم که تازه وارد جمعمون شده بود دستمو گرفت و از جمع دور شدیم.
صنم:چته هستی چرا اینجوری شدی؟...پاسخی ندادم..ادامه داد:دودقیقه ی دیگه اونجا میموندی همه میفهمیدن یه چیزیت هست بگو ببینم چته؟...حتی خودمم نمیدونستم چم شده درجواب صنم به دروغ گفتم_هاان.هیچی فقط سرم یه دفعه ای گیج رفت ولی محض روکم کنی به ر*ق*صیدن ادامه دادم برا همین اینطوری شدم.
_دیوونه لجباز.گفتم چت شده بشین روی صندلی تا برم برات یه چیزی بیارم بخوری._باشه.
romangram.com | @romangram_com