#گندم_پارت_399
-ساعت6جلوکافی شاپ...قرار گذاشتیم!
کامیار-رفتم اونجا!راست می گه!اونجا پاتوق یه همچین دخترایی یه!
-گندم ازاوناش نیس!
کامیار-پس برای چی داری می ری اونجا؟
-خودم نمی دونم!شاید برای اینکه یه کاری کرده باشم!
کامیار-می خوای تها بری؟
-توام بیا دیگه!
کامیار-بذار اول برنامه این کاملیا رو براش جور کنم بعد.
رسیدیم درخونه شون وازهمونجا کاملیا رو صداکردویه خرده بعد اومد بیرون چشماش گریه ا ی بود!تامنو دید سلام کرد وسرشو انداخت پائین که کامیار گفت:
-باز گریه کردی؟گریه ت واسه چیه؟
یه مرتبه خودشو انداخت توبغل کامیار ودوباره زد زیر گریه!
کامیاراه ول کن دیگه!مگه کاررو نسپردی دست من!
بعد ازتو جیبش یه دستمال دراورد واشک هاشوپاک کردوبعد دستمال رو گرفت جلو دماغش وگفت:
-یه فین کن ببینم!
romangram.com | @romangram_com