#گندم_پارت_387
یه نوار گذاشتم ودراز کشیدم روتختم ورفتم توفکر.کجا باید دنبال گندم می گشتم ؟یعنی کجا رفته بود وباکی بود؟گندم یه همچین خلق وخویی نداشت که!اگه یه وقت به راه های بد کشیده بشه چی؟اصلا چراباید عمه اینا یه همچین کاری بکنن حالام که اینکارو کردن جاش بود که توهمون بچگی وقتی مثلا هفت هشت سالش بود اروم اروم یه جوری بهش می گفتن که تواین سن یه همچین شوکی بهش واردنشه!
توهمین فکرا بودم که موبایلم زنگ زد فکر کردم گندمه!زود جواب دادم که صدای یه دختر غریبه بود!اصلا تو ذهنم نبود که ممکنه میترا باشه!
-الو!سامان خان!
-بفرمائین!
میترا-منم میترا!
-حال شما چطوره؟بازحمتای ما؟
میترا-این حرفا چیه؟چه زحمتی؟بعدشم دیگه اون اتاق واون خونه واون پذیرایی دیگه این حرفا رو نداره که!
-درهر صورت ممنون
میترا-کامیارخان چطورن؟دیشب خیلی ناراحت شدن!
-اونم خوبه
میترا-مزاحمتون که نشدم؟
-نه،اصلا اتفاقا خیلی دلم می خواست بایکی صحبت کنم!یعنی بایه دختر خانم صحبت کنم!یه خنده ای کرد وگفت:
-اگه منو به اون چیزی که گفتین قبول داشته باشین سراپا گوشم وخوشحالم می شم!
-اختیار دارین
romangram.com | @romangram_com