#گندم_پارت_380
-توباداد زدن وپشت تلفن این چیزا رو گفتن نمی تونی به من بقبو لونی که بیست وخرده ای سال خاطره همه باطل شده!
گندم-توام بااین داد زدن نمی تونی به من بقولونی که باطل نشده!
یه مرتبه کامیار دستش رو گذاشت رو شونه م وبهم اشاره کرد که آروم باشم!
یه نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
-باشه گندم من آروم حرف می زنم!فقط بگو من چیکار باید بکنم که توام اروم بشی وبیای یه جا با همدیگه بشینیم وحرف بزنیم؟
گندم-چه حرفی بزنیم؟می خوای رو در رو نصیحتم کنی؟می خوای جلو دستت باشم که اگه بامنطق بهم پیروز نشدی از زور استفاده کنی؟
-نه اصلا!
گندم-پس همین پشت تلفن بگو!
-یعنی بعد ازبیست سال که پسر دایی ت بودم یه خواهشم روقبول نمی کنی؟
گندم-نه!اگه چیزی داری بهم بگی یاخودت پیدام کن یااز پشت تلفن بهم بگو!
-اگه بخوام ازت خواستگاری کنم قبول می کنی؟
یه لحظه ساکت شد وبعد گفت:
-نگاه ترحم آمیز!
-نه!اینطوری نیس!
romangram.com | @romangram_com