#گندم_پارت_241
-درگاراژرووامی کنی یابرم؟
-خیلی خب،بیاتو!
کامیار-آفرین!معلومه انتظارت سر اومده!
رفتم در روبراش واکردم کاملیا واستاده بود وبهمون می خندید ماشین رواورد توگاراژوپیاده شد ودستاشو واکرد وگفت:
-این منم که دوران انتظار روبه پایان رسوندم!بیائین ماچم کنین که اومدم!
-زهرمار!مرده شور خودت واومدنت روببرن!
کاملیا خندیدودوئید طرفش وماچش کرد وگفت:
-آخه داداش یه خبری چیزی،دل مون هزار راه رفت!
کامیار-ازدیشب تاحالا یه لنگه پا دنبال کار این دختره بودم!
-غلط کردی!
کامیار-می گم به جون تو یه لنگه پا...
-آره یه لنگه پا دنبال کثافتکاریت بودی!
کامیار-به مرگ تو اگه دیشب یه چیز کثیف اونجا بوده باشه فقط من یه لنگه پادنبال کارا بودم!
کاملیا-داداش بابا تاحالا سه بار زنگ زده!مامان خیلی دلواپسه همه ش می گن کامیاربی خبر جایی نمی مونه!
romangram.com | @romangram_com