#گندم_پارت_239

ازخونه اقابزرگ اومدم بیرون ورفتم توکوچه یه نیم ساعتی اونجا قدم زدم ویه سیگارکشیدم وچندبار شماره موبایل هر دوشونو گرفتم اما بازم هیچکدوم جواب ندادن!ازدست کامیار حسابی عصبانی بودم تواین موقعیت م دست ازکاراش ور نمی داشت!

تابرگشتم توباغ کاملیا رودیدم که برام دست تکون داد واومد طرفم صبرکردم تارسید

کاملیا-سلام سامان

-سلام چطوری؟چرادانشگاه نرفتی؟

کاملیا-امروز کلاس ندارم

-کامیارهنوز برنگشته؟

کاملیا-نه بابام تاحالا 3مرتبه ازکارخونه تلفن کرده وسراغش روگرفته خودمونم خیلی نگرانیم!

-دل تون شور نزنه جاش راحته.

کاملیا-تومیدونی کجاس؟

-رفته بود یه پارتی آنچنانی!

کاملیا-پس چرابرنمی گرده؟

-داداشت روهنوز نشناختی؟نمی دونی چه جونوریه؟

خندیدوگفت:

-به خداماهه داداشم!


romangram.com | @romangram_com