#گندم_پارت_218
وقتی که سوسمارصفت پیش آفتاب
یک رنگ،رنگها شود ورنگها شود
وقتی که دامن شرف ونطفه گیر شوم
رجاله خیز گردد وپیتاره زاشود
بگذاردربزرگی این منجلاب یاس
دنیای من به کوچکی انزوا شود!!
یه لحظه دیگه ساکت شد وبعد گفت:
نذاردیر ها،دیر هاشود!
-الو!گندم!الو!
دیگه صدایی نیومد دلم می خواست این موبایلمو بکوبم زمین!اعصابم ریخته بود بهم!
راه افتادم طرف خونمون وازپنجره پریدم تو اتاقمو یه نوار گذاشتم ورفتم توفکر.توفکر این شعر.
می دونستم شعرمال سیمین بهبهانی یه امانمی فهمیدم چه ربطی به گندم داره!
چندین بار تودلم خوندمش هر چی بیشتر می خوندمش کمتر ربطش رومی فهمیدم نمی دونستم این بار بایدکجابرم! کاشکی الان کامیاراینجابود!اون حتما می فهمید منظور گندم چی بوده!
بلندشدم ویه ورق کاغذ بزرگ ورداشتم وشعررو باخط درشت روش نوشتم وباپونز زدمش به دیوار جلوی تختخوابم
romangram.com | @romangram_com