#گندم_پارت_205
کامیار-خب خب
-عباس اقااون چیزی که گندم ازتوکیفش دراورد چی بود؟
عباس اقا-واله انگارسنجاق سر بود امانه!قلم تراش بود!ولی نه خدایا !انگارپیچ گوشتی بود!
کامیار-نه خدایا نه خدایا!انگارگزلیک بود!امانه!انگاراره برقی بود!
-کامیاربذار حرف بزنه آخه!
کامیار-بالاخره چی بود عباس اقا؟
عباس اقا-نمی دونم واله چی بگم!
کامیار-خب حالا هرچی بود باهاش چیکار کرد؟
عباس اقا-هیچی گذاشت توکیفش!
کامیاریه نگاه به عباس اقاکرد وگفت:
-عباس اقاشوخی ت گرفته؟نیم ساعته تمام وسایل جعبه ابزاررواسم بردی وبعدش می گی گذاشت توکیفش؟
عباس اقا-آخه یه خرده بعد دوباره ازتوکیفش درآورد !
کامیار-خب!
عباس اقا-بعدش رفت ته باغ وشروع کرد تنه درخت روزخمی کردن !
romangram.com | @romangram_com