#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_452
-دندون پزشکم.
با ناراحتی گفت:سه سال پیش دندونم رو بردم پیش دکتر.لاکردار سیصد تومن ازم گرفت هیچ دندونمم خوب نشد.
گفتم:خب من می بینم.
دهنش رو باز کرد.سریع دندون رو پیدا کردم.گفتم:مسواک می زنین؟
-نه.چطور؟
-آخه دندون های سفیدی دارید.جز اون یه مورد که باید ایمپلنت بشه.
دهنش رو بست.با خنده گفت:هی پسرجون،زمان های قدیم که مسواک نبود.همین مردم یه دندون هایی داشتن.می دونی سرد و گرم رو با هم نمی خوردن،شیر و دوغ هم که غذای اصلیشون بود.اصلا ..هی هاشم یادت هست؟
هاشم تائیدی کرد و در ادامه گفت:اون ماشین مشکی شاسی بلنده مال توئه؟
-بله،چطور مگه؟
خندید و گفت:حمید می گفت بابا شوهر رضوان ماشین باکلاسه داره.
لبخندی زدم و گفتم:قابل شما رو نداره.
-مبارکت باشه پسرم.به خوشی سوار بشی...راستی خانواده ات کجان؟مادر و پدرت؟
فهمیدم که می خوان در موردم اطلاعات جمع کنن.چقدر رضوان رو دوست داشتند.!مطمئن بودم که به خاطر رضوان می پرسن.به هر حال ازدواج ما امر عادی ای نبود که اینا هم ماجرا رو نمی دونستند!.تنها کسی که از ازدواج عجیب ما خبر داشت همون دایی رضوان توی تهران بود و بقیه نمی دونستند!
romangram.com | @romangram_com