#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_450
-خودمم.
-چطور انقدر روشن شدی؟رضوان پوستش روشن نبود.
-خودمم.
-کرم سفید کننده زدی؟
خندید و گفت:نه،راستش...
-چی؟
سرش رو انداخت پائین و گفت:موهای صورتم رو زدم.
دستش رو گرفتم که سریع نگاهم کرد.نه خودش بود.نگاهش همون بود.ای خدا چقدر خوشگل شده.کاش زبون باز می کردم بهش می گفتم.دستش رو ول کردم و اونم با خجالت بلند شد و با گفتن ناهار آماده است من رو توی خلسه ی تعجب و حیرتم تنها گذاشت.
***
-من سعی می کنم در حد توان فارسی حرف بزنم تا بقیه هم فارسی حرف بزنن و شما متوجه بشین؛خوبه؟
romangram.com | @romangram_com