#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_435


-آره.

فرخنده بانو چی می خوای؟صلاح من توی چیه؟!.ذهنم درگیر شد.صلاح من توی چی بود؟!.

رفتیم و غذا خوردیم.خیلی چسبید.موقع رفتن دوباره تنهایی رفتم همون آبشار و صدا زدم.اولین کلمه ای که به ذهنم رسید گفتن خدا بود.به زبان دل خودم که بریتانیایی بود صداش زدم.

-God....GOD...What I should know?What?I am tired of this life..I am looking forward to peace!..

(خدا خدا..من چی رو باید بدونم؟چی؟خسته ام از این زندگی!دنبال یه آرامشم.)

حس می کردم خالی شدم.آبشارش فوق العاده بود.همه چی عالی بود!.ویو و صدا و هوا...همه چی آماده بود برای صدا زدن خدا و شکایت کردن.شکایت از خودم و سرنوشت!

سگه اومد سراغم و هاپ هاپ کرد.از صخره پائین اومدم و همراه سگه مسیر اومده رو برگشتم.رضوان داشت گوسفند ها و بزهاش رو می شمرد.چهل و هشت تا گوسفند،پنج تا بره و سه تا بز!.برگشت سمتم و گفت:بریم.

همونجور که حرکت می کردیم و من درست مثل ندیده ها به طبیعت زیبای بادامک خیره بودم رضوان گفت: طبیعتش عالیه نه؟

-از عالی بهتر!.درسته یک دست سبز نیست مثل شمال و بعضی جاها خشک و بدون درخته و بعضی جاها سبز سبز ولی فوق العاده است.اصلا همین بی نظمی منظم قشنگه.دلم نمی خواد برم.دوست دارم ساعتها بشینم و نگاه کنم!.همه چیز رو!.تا حالا انقدر از زیبایی محیطی به وجد نیومدم.!.راستی اگه مستقیم می رفتیم کجا می رسیدیم؟

-جاده ی دلیج.یه جاده ی کوهستانی و پر ریسک و خطر اما قشنگ که به خرم آباد می رسه!

-برگشتنی حتما از اونجا بریم.

-راستی کی می خواید برگردید؟

-دوست داری برگردیم؟

romangram.com | @romangram_com