#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_287
-همش بزن سر نره.
-ملاقه ندارم.
-من می خوام بخوابم.
با جیغ گفت:ارمیا.
با حرص برگشتم سمتش.یه نگاه بهم کرد.نه این اخم ما تاثیری روی این بشر نداره.دستش رو به سمت خودم کشیدم و بغلش کردم.چشمهام رو بستم تا بخوابم.کم کم چشمهام گرم شد و توی یه عالمی بین خواب و بیداری بودم که دستهای سردش رو لا به لای موهام حس کردم.با دکمه های تزئینی تی شرتم ور رفت. انگشت کرد توی لپم.دست به همه ی اجزای صورتم کشید و زمزمه وار در مورد هر کدومشون نظر داد.هیچ کدوم رو نفهمیدم الا یه جمله اش رو"این میرغضب رو چه به چال گونه!"
حق داشت.من چال گونه نداشتم و به دردم هم نمی خورد.فقط این میرغضب چیه افتاده سر زبونش؟
***
صبح که با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم ساعت شش بود.خسته به رویا نگاه کردم.توی آغوشم از سرما جمع شده بود.همینه دیگه!کولر رو که می زارم روی درجه ی خیلی کم همین میشه دیگه.واقعا چی می شد منم بخوابم.؟ولی ملت گناه داشتن..ممکن بود کسی که میاد کلی منتظر مونده باشه برای نوبت.!بلند شدم رفتم توی اتاقم.یه دوش گرفتم تا خواب از سرم بپره.لباس پوشیدم.یه پیرهن آبی و شلوار جین نوک مدادی.از توی یخچال از اون کیکی که درست کرده بود خوردم و سوئیچم رو برداشتم.رفتم سمت مطب. وااای چقدر شلوغه اینجا.!
***
خسته بودم شدید.!دلم یه لیوان شربت خنک می خواست.از دوشنبه ها متنفر بودم.رفتم سمت خونه. بعد از نیم ساعت رسیدم.ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.یه شاخ گل رز هم دستم بود.نه که بگم بخاطر رویا خریدمش،نه!دختر کوچیکی که ازم خواست بخرمش خیلی مظلوم به نظر می اومد و دلم سوخت و خریدمش. رفتم سمت خونه و کلید رو بیرون کشیدم و در رو باز کردم.خونه تاریک بود.
-رویا...
هیچ صدایی نیومد.با خودم گفتم:اون بدبخت هم خوابیده.ساعت دوازده و نیمه!
یهو یکی جیغ کشید و لامپ ها روشن شد.از دیدن اون آدما تعجب کردم.هم متعجب هم شگفت زده! رویا با
romangram.com | @romangram_com