#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_277

-نمیدم.

-نمیدی دیگه؟

-نه!

-حرف آخرته؟

-حرف اول و آخرمه!

-باشه خودت خواستی!

موندم می خواد چیکار کنه.به سمتم حمله کرد که چون انتظارش رو نداشتم افتاد تو بغلم و سعی کرد کنترل رو از دستم بگیره ولی فایده نداشت.اون حرص می خورد و من از ته دل می خندیدم.کنترل رو مدام از این دستم به اون دستم می دادم.با حرص گفت:نمیدی دیگه،نه؟

چشمک زدم:کمتر حرص بخور،چاق میشی!

حالا که دید فایده نداره شروع کرد موهام رو کشیدن.خدایی داشت از ریشه درشون میاورد.اول قلقلکش دادم که دیدم قلقلکی نیست.منم موهاش رو گرفتم کشیدم.جیغ کشید و خیره شد توی چشمهام.صورتش سرخ شده بود ولی طبق معمول مقاوم بود و کم نمی آورد.حس می کردم الاناس که موهام رو بکنه!

-ارمیا بزن میخوام فیلم ببینم.

-نوچ!

-موهاتو می کنم ها...

-منم همین طور!


romangram.com | @romangram_com