#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_272

-دو

-سه

-چهار

-پنچ

-شش

-هفت!

همه زدیم زیر خنده.سینا اول نفهمید بعد با حرص گفت:زهرمار تو دلتون!

گفتم:پیشنهاد خودت بود!.

از اول شروع کردیم.این سری نوبت رویا که بغل دست من بود،بود که هُپ بگه.سریع گفت هپ و منم سریع گفتم هشت ولی رامتین که داشت اس می داد حواسش نبود و گفت:هپ!

همه خندیدیم.با این حال نفهمید که ما چرا می خندیم وقتی من گفتم سوختی تا تونست فردی که داشت بهش اس ام اس می داد رو مورد عنایت قرار داد..دوباره رفتیم و رفتیم.سر عدد بیست و یک،طهورا سوخت.به جای اینکه بگه هپ بیست و یک رو گفت.دوباره از اول شروع کردیم که یه لحظه روناک نگران گفت:سینا پاشو برو دنبال تینا دیر کرده...(بعد رو به ما گفت)چند؟

من و رویا شونه بالا انداختیم که با حرص به دوتامون نگاه کرد و گفت:چهل و ...چهل و سه؟

رویا با خنده گفت:نه!.چهل و یک!خوب ارمیا من و تو موندیم!

از اول شروع کردیم...


romangram.com | @romangram_com