#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_268

ماشین اومد که دوباره جلو بزنه که رویا پیچوند جلوش.جلو رفت و یهو سرعتش رو کم کرد که پشت سریش مجبور شد بزنه رو ترمز...خلاصه بعد از کلی ادا و اصول و جلف بازی به پارک رسیدیم.رویا سالادالویه درست کرده بود تا به عنوان عصرونه بخوریم.ماشین رو جلوی پرادوی سینا پارک کرد و پرید پائین.منم پیاده شدم که سینا برامون دست تکون داد.ما هم کنار هم رفتیم سمتشون.سبدی که خوراکی توش بود رو یه گوشه گذاشتم و طبق معمول موج سلام و احوال پرسی ها به راه افتاد.تینا با شیطونی خودش رو برای رویا لوس می کرد.رویا کنار من نشسته بود و جواب سوالات بی سروته تینا رو می داد.منم داشتم با سینا و رامتین پاسور بازی می کردم. قرار بود کسی که ببازه شام بده.حرف های رویا رو میشنیدم.داشت در مورد من حرف می زد که قرمه سبزی دوست ندارم و غذاها رو سرد می خورم.طهورا هم از رامتین می گفت که برعکس من غذاها رو داغ داغ می خوره. روناک هم با غرور گفت:خاک تو سرتون با این شوهرهای عجیب غریبتون.شوهر من کاملا نرماله!

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:نگو که شوهرت چه جوری سوپ می خوره!

یهو شلیک خنده ی رامتین به هوا پرتاب شد.خودمم دست کمی از اون نداشتم.تینا که روی باباش خیلی حساس بود اومد یکی زد توی بازوم و با اخم گفت:شوهر خودت یه جوری سوپ می خوره!

با تعجب گفتم:تو چته تینا؟

سینا با منطق پدرانه اش تینا رو دور کرد ولی هر چی تلاش کرد نتونست راضیش کنه از من معذرت خواهی کنه!.هر چقدر طهورا و رویا پاپیچ شدن روناک نگفت چه جوری سوپ می خوره.منم نمی دونستم تا اینکه یه سری من و رامتین و سینا توی خونه ی من مجردی داشتیم خوش می گذرونیدم.من که فقط توی خونه ام سوپ داشتم که اونم خانم ستوده برام اورده بود.خلاصه نشستیم بخوریم که دیدیم سینا سوپ رو همونجور با کاسه خورد. بعدشم اون شد آتو دست من و رامتین!.کلا وقتی راحت بود سوپ رو اونجور می خورد.خلاصه سروته اون بحث رو هم اوردیم.پاسوربازی تموم شد و رامتین باخت.داشتم میوه می خوردم که رویا آروم زیر گوشم گفت:

-بریم یه دور بزنیم؟

از این حرکتش خوشم اومد.بدم میومد یه زن خواسته هاش رو بلند بگه و آدم رو توی منگنه بزاره.سری تکون دادم و به بچه ها گفتم ما می ریم همین دور و اطراف.روناک هم وقتی خوب تیکه انداخت گذاشت بریم. یه کم که جلو رفتیم،رویا دستم رو گرفت.نگاهش کردم ولی اون داشت جلو رو نگاه می کرد.یهو برگشت طرفم و گفت:ارمیا،اون سرسره ها رو دیدی؟

سری تکون داد و گفت:چطور مگه؟

-می خوام باهاشون بازی کنم.

متعجب گفتم:سرسره بازی کنی؟

نگاهی بین من و سرسره رد و بدل کرد و گفت:نه سرسره خیلی بچگانه است..بیا تابم بده.

و بعد رفت سمت تاب.نشست و با خنده پاهاش رو تکون داد.از اونی که فکر می کردم بچه تر بود!.اول اخم کردم که یعنی نه ولی بعد همچین مظلومانه توی چشمهام زل زد که دلم سوخت و رفتم سمتش.بچه که بودم یه بار یه نفر رو هل دادم که با مخ افتاد!.آروم داشتم هلش می دادم که گفت:ارمیا...چرا انقدر آروم هل می دی؟

لبخند شیطانی زدم و با تمام قوا کشیدمش عقب و بعد ولش کردم.جیغش،نگاه همه رو به سمتمون کشید. بچه ها دور تاب جمع شدن و به رویا که جیغ می کشید،می خندیدن و دست می زدن.دوباره محکم هولش دادم که


romangram.com | @romangram_com