#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_257
دیگه نگفت و بلند بلند زد زیر گریه.تهمینه خانم با داروهاش دم در وایستاده بود که بهش اشاره کردم بره.هیچ کاری نمی تونستم براش بکنم.ناراحت بودم از ناراحتیش...گناه داشت،خیلی!من درمورد ازدواجشون چی فکر می کردم و حقیقت چی بود!؟اونا همدیگه رو دوست داشتن!
یه کم که آرومتر شد ادامه داد:صبح بعد از ازدواجمون،منتظر مامان بودم ولی نیومد.پاتختی من کسی نیومد. گریه کردم و تازه فهمیدم اونا رو از خودم روندم.گریه کردم و مثل بچه ها جیغ می کشیدم.انقدر دیوونه شده بودم که تهمینه خانم به سالارخان زنگ زد و اونم زود برگشت و دل داریم داد.وقتی فهمیدم هنوز بی کس نشدم و سالارخان رو دارم آروم شدم ولی چه آروم شدنی؟..خبر حامله بودن من مثل بمب توی شهر و میون آشناها و همکارهای سالارخان پیچید.یه جشن بزرگ گرفت و من هنوز یادمه که چقدر سوختم وقتی مامان و بابا رو ندیدم.بعدش یادم اومد که اصلا دعوتشون نکرده بودم.بخدا از قصد نبود و من واقعا فراموش کرده بودم. متاسفانه دعوت مهمونها به جز همکارهای سالار،وظیفه ی من بود و ربطی به سالارخان پیدا نمی کرد. پوووف!..بعدش یزدان اومد توی زندگیمون!.شاید حضورش رنگ و بوی بهتری به زندگیمون می داد ولی...هنوز از بیمارستان بیرون نیومده بودم که بخش بغلی،سالارخان رو توی حالت کما دیدم. سالارخانی که همه می گفتن احتمال زنده موندنش صفر درصده!.جیغ می کشیدم و می گفتم این امکان نداره ولی... سالارخان زد زیر قولش و رفت.رفت و من رو با یه بچه ی بی پدر تنها گذاشت.شاید توی باورت نگنجه ولی برای یه لحظه وقتی خبر مرگش رو بهم دادن از یزدان متنفر شدم.از بچه ی خودم!.نمی دونم چرا ولی حس کردم نمی خوامش. ولی بعد پشیمون شدم.من موندم و یزدان.بعدش هم تو هم اومدی و بدون اینکه بدونی من چقدر بیچاره ام،به زخم هام نمک پاشیدی!
سرم رو پایین انداختم.پشیمون بودم..ولی من جبران کردم.برخلاف حکم داستان پیششون موندم.!تنهاشون نذاشتم!
با اون چشمهای سرخش نگاهم کرد و گفت:حالا پشیمونم.چرا با سالارخان ازدواج کردم.می فهمی؟اگه ازدواج نمی کردم الان مامانم رو داشتم..با.بام..بابای عزیزم رو...امروز جلوی اون همه آدم تحقیر نمی شدم.نمی فهمیدم که مرگ بابا تقصیر من بوده!.می فهمی؟گوش می دی؟درکم می کنی؟الان رویا رو کنارم داشتم،توی عروسی خواهرم سنگ تموم می ذاشتم. به موسیقی ادامه می دادم و هر آخر هفته با دوستام توی سینما پلاس می شدم. می رفتم پارک و پارتی! بی پروا می رقصیدم و جوونی می کردم.حالا چی؟بیست و پنج سالمه و بیوه ام..مادر یه بچه!.روحیه ام روحیه ی یه خانم سی و هشت ساله است!.پشیمونم...پشیمونم از ازدواجم!حتی سالارخانی که دوستش داشتم هم رفت.بابای خوبم رفت!.هر دوشون رفتن و حالا مامان منو پس می زنه و میگه قاتل شوهرشم، قاتل بابای خودم!.کاش می موندم.با همون حسین ازدواج می کردم و حالا بچه ی اونو داشتم.بابام رو داشتم.رویا رو داشتم.مامان پسم نمی زد.عمه بزرگ کتکم نمی زد.جلوی اون همه آدم تحقیر نمی شدم.مهلقا خانم که این همه در حقم لطف کرده بود،مادرشوهرم بود!.حسین چی کم داشت؟آقا و متین!تحصیل کرده! مودب!شوخ! مهربون!..همه چی تموم!.چرا با زندگی خودم بازی کردم؟من حتی یزدان رو هم وارد این بازی کردم...نه،بچه ی سالارخان هم بی معرفته! اونم من رو می ذاره و میره....
موهاش رو کشید و جیغ جیغ کنان گفت:بابام رو کشتم!بخاطر حماقتم بابام رو کشتم!بابام رو...می فهمی؟
از روی صندلی بلند شدم و به سمتش رفتم.سعی می کردم آرومش کنم ولی فایده نداشت.زده بود به سیم آخر! حتی پسر خودش رو هم نمی خواست!.خواستم چیزی بگم که یزدان اومد.از لای در سرک کشید.تارا با خشم نگاهش کرد. ولی تا نگاهش به نگاه دریایی پسر خودش افتاد اشک از گونه اش سر خورد و دست از تقلا کشید. مچم رو محکم گرفت و گفت:یزدان رو از اینجا ببر...بهتره یه چند ساعتی اصلا نبینمش!
سرزنش گرانه گفتم:تارا !
دستهاش رو برداشت و ملتمسانه گفت:تنهام بزار،خواهش می کنم..از کنار یه قاتل عوضی بلند شو و برو!
به یزدان نگاه کردم.بیرون رفتم و در رو بستم.هق هق بلند تارا به گوشم رسید.به یزدان نگاه کردم که گریه می کرد. بوسیدمش و فکر کردم این دیگه چه سرنوشتیه؟!
*رویا*
عینک فِرِمم رو روی میز گذاشتم.سرم رو،روی دستم گذاشتم.خسته بودم...خیلی!دیروز سالگرد ازدواجم بود ولی چه سالگردی؟... ارمیا سرش شلوغ بود و ساعت یک و نیم رسید خونه.تازه منم خودم رو زده بودم به خواب و اونم رفت توی اتاقش.ولی تا ساعت سه بیدار موند و بعد لامپ خاموش اتاقش خبر از خوابیدنش داد. بگذریم...یک سال از ازدواجم با ارمیا،کسی که صادقانه دوستش داشتم،می گذشت.خیلی بد بود کنار عشقت باشی و اون بهت بی توجه باشه!..آره،واقعا خسته کننده و بد بود!.به کامپیوتر رو به روم نگاه کردم.ساعت دوازده بود.با خستگی کیفم رو روی شونه ام انداختم. لامپ رو خاموش کردم و رفتم بیرون.سوار ماشینم شدم و بی وقفه به سمت خونه روندم.اما امان از تهرانی که همیشه شلوغ بود.پشت چراغ قرمز بودم.کلافه به ماشین بغلی ام نگاه کردم.شیشه ها دودی بودن و چیزی نمی دیدم.ولی ماشین به شدت برام آشنا بود. بله،ماشین،ماشین امیررایا بود.گوشه ی درش یه خراش کوچیک و محو داشت.خودم ماشین رو زده بودم.
"یه روز که رفته بودیم بیرون و به اصرار پشت ماشین نشستم...خیلی خوب می روندم و امیررایا می گفت آفرین.اما یه لحظه غافل شدم و در ماشین خورد به چراغ برق توی کوچه...اون لحظه قیافه اش دیدنی بود.قیافه اش در هم شد.فکش منقبض شده بود.منم لبم رو گاز گرفته بودم.نگاهم کرد.رگ گردنش بیرون زده بود.سریع پیاده شد و به ماشینش نگاه کرد.منم پیاده شدم.دست روی خراش نسبتا بزرگ کشید.
من من کنان گفتم:متاسفم امیررایا...
romangram.com | @romangram_com