#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_252
بازم شروع به تشکر شد ولی من رفتم.وقتی نداشتم.ساعت چهار ظهر بود و می خواستم برم خونه.دوست
نداشتم یزدان بیشتر از این تنها بمونه!.با اینکه گلناز خیلی مراقبش بود ولی حضور مادر چیز دیگه ای بود. برخلاف گذشته ها،انقدر سرم شلوغ بود که دیگه وقت سر خاروندن نداشتم.حتی گاهی اوقات مجبور می شدم کارها رو ببرم خونه انجام بدم.انقدر توی کارخونه خشک و جدی بودم که وقتی یه محبت کوچیک ازم می دیدن فکر می کردن خوابن!.جدا که نمی دونستم سهرابی وضع مالیش بده و انقدر مشکل داره وگرنه نمی گفتم اخراج!.وکیل سالارخان که حالا وکیل من بود خیلی کمکم می کرد به اضافه ی این مجیدی!مجیدی سرکارگر بود.جدی که خیلی وظیفه شناس و زحمت کش بود.وسایلم رو یه کم سروسامون دادم و در رو قفل کردم. سریع سمت ماشین رفتم.بی ام و سفید که چند ماهی می شد خریده بودمش.سوار شدم و بوق زدم.در باز شد و به سرعت به سمت خونه روندم.از کارخونه تا خونه نسبتا مسیر طولانی ای بود.چون کارخونه خارج از شهر بود. شیشه رو بالا دادم و کولر رو روشن کردم.
دم خونه بوق زدم و در باز شد.ماشین رو پارک کردم و کیفم رو روی شونه ام انداختم.در ورودی رو باز کردم و رفتم داخل.یزدان دو ماهی می شد که می تونست راه بره.با جیغ و خنده داشت به سمتم می اومد.بغلش گرفتم و بوسیدمش.با لحن بچگونه گفتم:پسمل مامان چه جوره؟پسمل قشنگم!
اون هم با لحن خودش جواب می داد.هنوز نمی تونست کلمات رو خوب ادا کنه.با اینکه آرتمن هر روز تلاش می کرد تا بهش آرتمن رو یاد بده ولی ماثر واقع نشد.البته یه چیزهایی توی این مایه ها می گفت ولی نه که بتونه درست کلمه آرتمن رو بگه.این آخرش هم آرتمن به عمون عمو راضی شد.این چند وقته تنها کسایی که مدام به فکرم بودن و تنهام نذاشتن آرتمن و پگاه بودن.شخصیت آرتمن توی ذهنم ارزشمندتر شده بود چرا که به قولش وفا کرد و من رو تنها نذاشت.گاهی اوقات بهم سر می زد و این آخریا بهش پیشنهاد شراکت دادم که قبول نکرد.تازه پگاه برخلاف اون چیزی که فکر می کردم خیلی مهربون بود.هر آخر هفته می اومدن اینجا. و من ممنونشون بودم چون گاهی تنهایی دیوونه ام می کرد.البته احوال پرسی های مینا(دوست)رو هم نمیشد انکار کرد.یزدان رو روی زمین گذاشتم و رفتم توی اتاقم.هر هفته دوبار یزدان رو می بردم مهدکودک تا کمتر تنهایی اذیتش کنه،با اینکه من و آرتمن و گلناز و تهمینه خانم همه ی تلاشمون رو می کردیم تا مزه ی تنهایی رو نچشه!.لباسهام رو که عوض کردم،همراه تهمینه خانم و گلناز و منیژه مشغول عصرونه خوردن شدم.یزدان جدیداً یاد گرفته بود راه بره،حتی برای یه لحظه هم یه جا نمی موند.همونجور که شربت به لیمو می نوشیدم به این فکر کردم تا کی می خوام به این رویه ادامه بدم..تنهایی رو میگم.امروز رئیس کارخونه صنایع شیمیایی
اومده بود.ازم خواستگاری کرد.با همه ی دب دبه و کب کبه،اومد و گفت دوستم داره!.محترمانه بیرونش کردم. جوابی بهش ندادم.همیشه دعوا راه می انداختم ولی حالا نه!.نه که بگم می خوامش نه،ولی داشتم فکر می کردم تا کی می خوام تنها بمونم و روزهام رو با کار پر کنم و برم کارخونه؟بدون توجه به بقیه،بلند شدم و لیوان پایه بلند به لیمو رو دستم گرفتم و به سمت پشتی ساختمون راه افتادم.درختهای بلند و کشیده ای که روی سنگ فرشها سایه انداخته بودن..هوا خیلی گرم نبود!.تابستون بود ولی خیلی گرم نبود.برگشتم و نمای ساختمون رو از پشت نگاه کردم.سالار رفتی و این همه مال و منال رو برای یه زن تنها با یه بچه گذاشتی!.نگفتی چشم روی زنت می چرخه و مجبور باشه خواستگارهاش رو رد کنه؟خواستگارهایی که چشم به مالت دوختن!رفتی و من موندم! من با یزدان!.یزدان تک پسری که شاه منه!.یزدانی که ته نگاهش غرور شاهی نشسته!.با تمام شیطنت ها و لبخندهاش شاهه!.پسرم شاه بود،خانزاده!
دیگه خسته بودم از این روزهای تکراری و مدام تنهایی و تنهایی!.ته قلبم هنوز به فکرشون بودم.هر از گاهی دورادور سر کوچه وایمیستادم و نگاهشون می کردم.دو هفته ای بود که خبری از بابا و مامانم نداشتم...سخت بود.چند وقت پیش،مامان که با زنبیل سبزش خرید رفته بود،داشت بر می گشت.زنبیل سنگین بود و کمر مامان کمی خمیده!.داشتم می مردم که نمی تونم برم و کمکش کنم.خورد زمین و من کلی گریه کردم که نتونستم برم کمکش و بلندش کنم.اشک و اشک که چرا نمی رفتم؟شرمنده بودم،همین بخدا...روم نمیشد تو صورتشون نگاه کنم!.
اواخر زمستون بود و هوا سرد.مثل همیشه گوشه ی کوچه پارک کرده بودم تا معلوم نباشم.مامان سرماخورده بود.همیشه وقتی سرما می خورد برای خودش سوپ درست نمی کرد و این کار رو من یا رویا انجام می دادیم. رفتم خونه و سوپ پختم.منیژه متعجب به حرکاتم نگاه می کردن ولی حق نداشتن چیزی بگن.سوپ پختم و دادم مهلقاخانم(همسایه اشون).خودم که روم نمی شد ببرم.دادم دستش و مهلقاخانم کلی اصرار کرد که چرا خودم نمی برمش؟!
دلم براشون تنگ شده بود.مخصوصا برای بابا...من همه ی زندگیم بابام بود که تنهاش گذاشته بودم!
***
امروز تمام عزمم رو جزم کرده بودم تا بالاخره برم و مامان و بابا رو ببینم.نفس عمیقی کشیدم.مانتوی آبی رنگم که همرنگ چشمهام بود رو پوشیدم.یه سایه ی محو نقره ای زدم.یه کم از چتری هام رو بیرون فرستادم.راستی
چرا رنگشون نمی کردم؟شاید یه مش قهوه ای زیباترشون می کرد.می خواستم خوب به نظر بیام.یه شلوار راستای سفید پوشیدم.یه شال ترکیبی از دو رنگ سرم انداختم.نمی دونستم یزدان رو ببرم یا نه؟! در آخر تصمیم گرفتم نبرمش.بعدا می بردمش.برای دیدن و بغل گرفتن دوتاشون لحظه شماری می کردم.شاید با رفتن من رویا هم برمیگشت.کفشهای سفید تابستونه ام رو پوشیدم.حاضر و آماده بودم برای دوباره دیدن مادر و پدرم.پدرومادری که همه ی زندگیم بودن.و اگه یه کم درد داشتم،درد دوری اونها بود و تنهایی خودم!
romangram.com | @romangram_com