#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_238
-مرسی...خوشحالم می بینمت!
دستم رو ول کرد و گفت:منم همینطور!
حالا نوبتی هم که بود نوبت رویا بود.تا نگاهم به چشم های سیاهش افتاد یه آرزو کردم:خدایا فراموشش کنم!
مثل اولین باری که دیدمش مغرور بود ولی لبخند کوتاهی زد.دستش رو گرفتم و گرمای آشنایی رو که حس کردم روی همه ی احساسات خفته ام خط انداخت.بی تفاوتی چشمهاش من رو به خودم اورد و مثل اولین دیدارمون سرسنگین گفتم:
-سلام.
دستم رو که به سمتش دراز کرده بودم رو فشرد و گفت:سلام امیررایا...
چه آرایش ملیحی داشت و قشنگ شده بود.نمی دونم من چیزی نمی شنیدم یا همه جا سکوت شده بود تا حرف های ماها رو بشنون و ببینن امیررایا وا داده یا نه؟! من هنوزم به یادش بودم ولی اون نه!کاملا بی تفاوت! و این بی تفاوتی بد بود!
دستش رو رها کردم.طبیعی گفتم:شوهرت رو نمی بینم،نیومده؟
روی شوهرت تاکید کردم تا بفهمه دیگه برام مهم نیست با اینکه حقیقت این نبود.
پوزخندی زد.نکنه دستم براش رو شده بود؟رفت تو قالب همون رویایی که میخواستم و گفت:اومده.
در همون حد.از پگاه عذرخواهی کرد و رفت.حوصله ی بچه ها رو نداشتم و خودم رو کنار کشیدم.حالم بود بود،خیلی هم بد بود و شاید دلیلش مشخص بود ولی من نمی تونستم درکش کنم.حالا هر دوتامون از میدون بیرون رفته بودیم.من برای فرار از حقیقت و اون برای خلاصی از مرور خاطرات!.چطور تونست من رو بازی بده؟!..
راستی چرا هیچ وقت نخواستم انتقام بگیرم؟شاید به خاطر اینکه به خودم لقب عاشق رو داده بودم.ولی این چه عشق نکبتی بود که طرفم ازم فراری بود؟..چه عشقی بود که دو سال تمام مضحکه ی دست معشوقه بودم؟عشق بود؟ من فراموشش می کردم،و این بایدِ زندگی من بود!.من از این عشق فرار نمی کنم ولی از زندگیم کنار می کشمش!
دختر لوندی کنارم وایستاده بود و پیشنهاد رقص بهم داد.از یه جایی باید شروع می کردم،نه؟
romangram.com | @romangram_com