#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_235

آرتمن بلند شد و گفت:من یه لحظه برم و بیام.

-باشه برو.!

آخرین باری که پگاه رو دیدم کی بود؟آ.....امتحانهای پایان ترمی!تقلبی خواست بهش ندادم بعدش هم که یه دعوای اساسی راه انداخت که با خودم گفتم کاش بهش می رسوندم...بعد از کوفت کردن سیب توسط آندره و شیرینی توسط سامان عزم رفتن کردیم.حالا خوبه مختلطه!.البته نه از اون مختلطهای خیلی تو هم تو هم...نسبتا خوب بود.راستی مریم جون(مامان آرتمن)کوش؟ندیدمش اصلا.خواستم سوالم رو به زبون بیارم که با دیدن مامان و بابا کنار دو تا آقا و یه خانم که مریم جون بود به بچه ها گفتم دو مین بمونن تا بیام.رفتم جلوشون.مامان با دیدنم گفت:اِ امیر کجایی مامان یه ساعته زنگ می زنم جواب نمیدی؟

رفتم سمتشون.مریم جون تا من رو دید گل از گلش شکفت و گفت:سلام امیرجان..خوبی پسرم؟

-مرسی مریم جون.تبریک می گم..خوشبخت شن.

مریم جون رو به اون دو آقا،به یکیشون که بلندتر بود اشاره کرد و گفت:ایشون آقای معتمدی هستن،پدر پگاه...

باهاش دست دادم و گفتم:من امیرم،داداش آرتمن و قبلا هم با پگاه خانم توی یه دانشگاه بودیم.

با خوش روئی جواب داد:خوشبختم.خوشحالم که اومدین.

رو به اون مرد که حالت چشمهاش خیلی برام عجیب بود گفتم:و شما؟

با لبخند باهام دست داد که بابای پگاه گفت:مهرانه...من و مهران مثل تو و آرتمن دو تا رفیق صمیمی بودیم و هستیم. دخترش هم رویا دوست خیلی صمیمی پگاهه.

یه لحظه حس کردم بزاقی توی دهنم نیست تا قورتش بدم.این بابای رویا بود.گفتم که حالت نگاهش مثل رویاست.آه!

یهو مثل اینکه موضوعی یادش افتاده باشه گفت:گفتی اسمت امیره؟

با ناراحتی که توی نگاهم بود ولی توی صدام نه،گفتم:بله.چطورمگه؟


romangram.com | @romangram_com