#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_232
روژان با حرص گفت:تقصیر آندره بود دیگه!مثل این دیابتی ها راه به راه دستشوئی داشت!
همه امون زدیم زیر خنده به جز آندره که وقت بود تیکه تیکه امون کنه!خدایی باهاش موافق بودم.شهر به شهر می رفت دستشوئی!می رفت و یه ربع معطلمون می کرد.البته ده دقیقه اش شماره می داد!!
کت اسپرت سورمه ایم رو تنم کردم.یه تی شرت دودی رنگ مات آستین سه ربع تنم بود و شلوار لی سورمه ای... سامان هم کت و شلوار پوشیده بود و آندره یه بلوز تک کرم پوشیده بود.جای ماشین به نظرم خوب بود.باغ بزرگی بود و به نظرم خیلی شیک و خوب بود.امروز اومده بودم عروسی برادر عزیزم.با اینکه ادب حکم میکرد از چند وقت پیش بیام ولی استادم قانع نمی شد بیام و مجبور بودم تا همین ظهر دانشگاه بمونم! دانشجویی هم عالم دیگری داشت!!
روژان دختر خوبی بود.با اینکه قبلنا زیاد ازش خوشم نمی اومد و مثل خرمگس معرکه می دیدمش ولی حالا مثل خواهرم خیلی دوستش داشتم.چون شاید اگه اون نبود خیلی از حقایق برام روشن نمی شد!.اگه اون نبود نمی فهمیدم چرا دوست داشتنهای عشقم به خداحافظ ختم شد!.نمی فهمیدم که خر بودم و همش بازی خوردم و تهش یه ملت به همین خریت بچگانه اما صداقانه خندیدن!.من کسی رو بازی نمی دادم و از بازی خوردن متنفر بودم ولی تهش بازی خوردم.بازی ای که آخر نداشت.برای اون تموم شد و به یه ازدواج عاشقانه ختم شد ولی من چی؟زندگی من سروته شد و مثل شکر توی چای هم خورد!کلا به هم خورد ...برهه ای از زندگیم به دیوانگی محدود شد و شکستی خوردم که مسلما تاثیراتش ابدی بود. می شد از مقدارش کم کرد ولی باز هم ابدی بود!با صدای آندره که می گفت کجایی از هپروت بیرون اومدم و گفتم:
-چیه؟
کلافه گفت:بشین دیگه!
به میز چهارنفره نگاه کردم و بین روژان و آندره نشستم.ذهنم را آرام کردم تا فرار از خاطرات یک قامت شود.یه لحظه از ذهنم عبور کرد اگه می موند شاید امشب عروسی من بود!.اما یه صدا نهیب زد:حالا که نموند!
آندره با خنده گفت:فقط پنج تا...
از هپروت بیرون اومدم و متعجب گفتم:چی؟
اما سامان بدون توجه به من،با عصبانیت و حرص رو به آندره گفت:عوضی بیشعور،دو ساعت راه به راه ما رو اسکول کردی فقط به خاطر پنج نفر؟گفتم الان میگی ده نفر!
روژان که سیب رو تیکه تیکه می کرد گفت:تو چرا آتیشی می شی؟چه دخلی به تو داره؟
آندره با خنده و شیطنت گفت:آخه قرار بود نصف کنیم...حالا عدد پنج فرده نمیشه!
روژان با تعجب سرش رو بلند کرد و گفت:ها؟چی می گین؟راست میگه سامان؟
romangram.com | @romangram_com