#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_226

بعد از هندی بازی کنارش نشستم.دستش رو گرفتم و گفتم:عروسیت مبارک رفیق جون بی معرفت!

--فکر نمی کردم بیای!

با اینکه دلخور بودم لبخند زدم و گفتم:چرا نیام؟عروسی بهترین دوستم که بخشی از وجودم بود نیام؟

با خنده گفت:حالا کم تعریف کن!

-دلخور بودم و هستم ولی همین حالا همشون رو فراموش می کنم تا از این به بعد روی معرفت رو سفید کنیم.چی شد زن آرتمن شدی؟تو که سایه اش رو با تیر می زدی!

-دیگه دیگه...عشقه رفیق جونم!این دل ما هم سگ تو روحش شد!

-دیوونه!خیلی خوشگل شدی کثافت!

لبخندش پاک شد و گفت:دلم برات تنگ شده بود!

گونه اش رو بوسیدم و گفتم:من بیشتر!من کلی تنهایی کشیدم.حالا سر فرصت تعریف می کنم..حالا وقت شادیه و تخلیه انرژی!

خندید که گفتم:راستی پگاه خونه اتون کجاست؟تهران یا همدان؟

لبخند زد و گفت:آرتمن داره شعبه ی دوم شرکتش رو توی همدان می زنه...یه جور نمایندگی چون می دونی نصف سهام مال آرتمن بود.دوستش هم قبول کرده...دیگه همینجا می مونیم.

-حتما سر بزنی...راستی بچه ها کوشن؟دعوتشون کردی؟

-همه رو...راستی می دونستی سیما ازدواج کرده؟


romangram.com | @romangram_com