#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_223

-امکان نداره بگم.!

سهیل که فکر کرد شوخی می کنم گفت:سیبیل آتشین منتظرته!

محکم گفتم:نمی گم!

همه خفه خون گرفتن..ارمیا پوزخند زد.روناک گفت:بابا بگو سیبیل آتشین خیلی بده!

همه سعی در منصرف کردنم داشتن به جز ارمیا و سینا و رامتین و صد البته سهیل که به احتمال قوی کینه ی همون جرات(چک کردن گوشیش)رو به دل داشت.

سهیل سریع گفت:بپر الهام که خبر دارم چه قدر زور داری و توی این کار قوی ای!

الهام گفت:متولد چه روزی هستی؟

-بیست و هشتم آذر!

و بعدش خودم فهمیدم گور خودمو کندم.کاش به دروغ می گفتم یک آذر! الهام اومد جلو..نوک انگشتام یخ شده بود که از زور هیجان بود.خودمم می دونستم الهام خیلی بد سیبیل آتشین می کشه و اصلا هم رحم نداره!.اومد رو به روم و دو تا شصتش رو گذاشت روی پشت لبم.دوتا شصتش رو به هم چسبوند..می دونستم چقدر درد داره.روناک مضطرب سریع دستم رو گرفت.از اعدام هم بدتر بود.الهام محکم شصت هاش رو به سمتهای مخالف کشید که برای یه لحظه عزرائیل رو دیدم.حس می کردم نمی تونم نفس بکشم چون وجودم می سوخت.دومی رو کشید.اگه جا داشت جیغ می کشیدم.خنده سهیل و لبخند ارمیا بد روی مخم بود.بقیه که همچنان مضطرب نگاهم می کردن.البته چشمای رامتین می خندید.سومی رو

کشید.داشتم جان به جان به جان آفرین تسلیم می کردم.چهارمی رو که کشید یه جیغ کوتاه کشیدم.خواستم دستم رو روی دستش بزارم که پنجمی رو کشید.لعنتی تند تند می کشید و نمی ذاشت نفس بکشم.دهمی رو که کشید اشک روی گونه ام سر خورد که از سر درد بود.چون واقعا درد داشت(عزیزانی که تجریه داشتن حتما درک می کنن)

سهیل دیگه نمی خندید.اما ارمیا هنوز پوزخند روی لبش بود.طهورا گفت:بابا بگو ازیتا کجاست!

سهیل گفت:بگو بابا...اصلا خودم میگردم دنبال آزیتا...

پونزدهمی رو که کشید،دوباره جیغ خفه ای کشیدم که ارمیا به فرش خیره شد.همه سعی می کردن من رو قانع کنن تا بگم آزیتا کجاست ولی نمی دونستن که اگه بگم زندگیم می پاشه و برگ برنده از دستم می پره!


romangram.com | @romangram_com