#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_216
همونجور که می خندیدم با اینکه به نظرم اصلا خنده دار نبود گفتم:نه دور از جون!شما بزرگ تر مایی!
با اخم گفت:سن من رو به رخم می کشی؟
طهورا با خنده گفت:خب پیری دیگه!
وسط حرف زدن هامون بود که صدای زنگ در بلند شد و منم بلند شدم و رفتم سمت در...حتما الهام اینا بودن دیگه!در رو باز کردم و با دیدن شخصیت رو به روم از تعجب دو تا شاخ روی سرم سبز شد.
-سهیل؟
الهام پرید بغلم و گفت:سلام عزیزم..خوبی؟
بغلش کردم و گفتم:خوش اومدی!دیوونه نامزدت سهیل بود؟همچین پز می دادی فکر می کردم شاهزاده سوار بر اسبه!
سهیل گفت:کم از اون شاهزادهه ندارم!فقط اسب ندارم!
الهام رو به داخل دعوت کردم و با سهیل دست دادم و گفتم:خیلی وقته ندیدمت!
نمی دونم لحنش چی بود:رفتی پشت سرتم نگاه نکردی!
با لبخند و آروم گفتم:اسمش رو نذار بی معرفتی!.من آدرسی از تو نداشتم!
زیر لب زمزمه کرد:آدرسش رو که داشتی!
خواستم چیزی بگم که بلند گفت:سلام.
romangram.com | @romangram_com