#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_212

بهش نگاه کردم و گفتم:از یه زن تنها چه انتظاری داشتی؟

-من که میگم همیشه به فکرتون هستم! اصلا یه روز در هفته مختص تو و یزدان خوبه؟

اشک بعدیم رو پاک کردم و گفتم:من...من بهت عادت کرده بودم آرتمن!

بعد هم خودمو توی آغوشش پنهان کردم و گذاشتم هق هقم خودش رو نشون بده!.بعد از چند ثانیه،بازوهای اون دور کمر من پیچ خورد.

با مهربونی گفت:تارا..بخدا اصلا فکر نمی کردم همیچین بشه!منم ناراحتم که دارم میرم،بالاخره شیش ماه کم نیست! ولی راه من و تو از هم جداست و من یه آینده روبه رومه و تو یه آینده دیگه!ولی من میام پیشتون و تنهاتون نمی ذارم.ممکنه برم تهران ولی بازم باهاتون هستم!..تو و یزدان بخشی از زندگی منین!

-بازم تنها میشم آرتمن...

من رو از خودش جدا کرد و خیره توی چشمهام گفت:تنها نمیشی...پگاه میشه خواهرت و من میشم برادرت! من و پگاه مثل یه کوه پشتت می مونیم و تنهاتون نمی ذاریم.تازه تو یزدان رو داری!یه پسر قوی!تنها نیستی تارا،نیستی!

-نری حاجی حاجی مکه!

خندید و گفت:نه،احتشام هستم ولی نمی رم حاجی حاجی مکه!

با مهربونی اما مصمم گفت:همه ی عادتها ترک میشن تارا..

جوشش دوباره ی اشک رو حس کردم:ترک عادت موجب مرگه!

-ولی عادتهای اشتباه باید پاک بشن،نه؟

گرمی اشکهام رو،روی گونه ام حس کردم.گفتم:تنهایی این چیزا سرش نمیشه که!


romangram.com | @romangram_com