#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_210
دست پگاه رو گرفت و گفت:ما میخوایم ازدواج کنیم.چند وقت دیگه هم عروسیمونه! اومده بودیم کارت دعوت رو بهت بدیم.
پگاه از توی کیفش یه کارت دعوت سفید رنگ با خطوط قرمز بیرون اورد.بلند شدن و کارت رو به سمتم گرفت.سعی کردم دستم نلرزه..خودم می دونستم چمه! کارت رو گرفتم و با لبخندی که نمی خواستم مصنوعی باشه گفتم:مبارک باشه!
آرتمن با همون لبخندی که از وقتی اومده بود روی صورتش بود گفت:خوشحال میشیم بیای!
لبخند هولی زدم و گفتم:حتما حتما...
یزدان رو منیژه اورده بود تا بهش فرنی بده که آرتمن از دستش گرفتش و بوسیدش.رو به پگاه گفت:
-این بچه عشق منه پگاه!
پگاه هم با لبخند گفت:واقعا که بچه ی شیرینیه!
آرتمن گفت:می بینی دوتامون چال گونه داریم؟
اینو من بهش گفته بودم.با ناراحتی بهشون خیره بودم.یزدان که کلا خنده از روی لبش پاک نمی شد!
پگاه خیره خیره نگاهشون کرد و گفت:خیلی شبیه همدیگه این...منتها چشمهای یزدان...
آرتمن وسط حرفش پرید و گفت:خیلی زشته!
پگاه سری تکون داد.بعد از این همه مدت این اولین باری بود که از حرف آرتمن ناراحت شدم.این حرف همیشگی اش بود ولی من...از پگاه متنفر شده بودم.چراشو می دونستم...رفتم جلو و یزدان رو از آرتمن گرفتم.با نگاهم بدرقه اشون کردم و از پشت صدای تهمینه خانوم دلم رو لرزوند
-چه به هم میان!
romangram.com | @romangram_com