#فصل_نرگس_پارت_142


پراید هاچ‎بک سفید صدویازدهی که پشتش با حروف بزرگ انگلیسی نوشته شده بود «MOHAMMAD» جلوی ایستگاه ایستاد. امین که دست‌به‌سیـنه بود، نگاه به‌سمت چپ خود کرد و جز دو-سه نفر در انتظار خط واحد، کسی را ندید. سر که برگرداند، جوان راننده را مقابل چشم خود دید. با تعجب به او نگاه کرد. بیشتر از تعجب و بهت، قلبش تپیده و جا خورده بود.

به‌هیچ‎عنوان توقع چنین دیداری را نداشت و او که نشسته بود و محمدنامی مقابلش مانند شیر ایستاده و خشمگین به نظر می‌آمد، احساس کرد یک مورچه است و روبه‎رویش یک فیل ایستاده.

بااین‌حال از تک‎وتا نیافتاد. چشم‎های سیاه‎رنگ جوان، غمگین و عصبی ولی صدایش آرام و پوستش روشن بود و مژه‎های بلند و ابروهای کشیده‎ای داشت و نسخه‌ی مرد نرگس بود. آرام و سرکوب‌شده گفت:

- سوار شو، کارت دارم.

امین مقابلش ایستاد. قد امین بلندتر اما صدای جوان محکم‎تر بود و همین برای فروانداختن ستون‎های تن امین کافی بود.

بدون حرفی، ماشین را دور زد و جلو نشست. با خود فکر می‎کرد که هرچه بادا باد. این مرد اگر برادر نرگس است، بالاخره امروز با او به یک نتیجه‎ای خواهند رسید، نتیجه‎ای که این دو سال را برای امین روشن کند. امین بداند چه خبر بوده است. او از سر ناآگاهی و علاقه‌ی بی‎دلیلش، دل‌بسته‎ی دختری شده بود که هیچ از او نمی‎دانست و اشتباهش همین بود. اگر این جوان قرار بود امین را ببرد و بزند، خب بزند. آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه صد وجب.

ماشین بوی گلاب می‎داد، امین یاد فضای امامزاده افتاد. اورکت مشکی‎اش که بوی عطر سرد و شیرینی داشت، تناقض شدیدی در بوی ماشین ایجاد می‎کرد و همین، رفته‎رفته سردرد امین را شدت می‎بخشید.

پسر جوان یک پیراهن سرمه‎ای با یک شلوار لی مشکی به تن داشت.

به نظر 25 ساله می‎آمد؛ اما استیل بدنش از امین کوچک‎تر بود. مردانه بود؛ اما امین درشت‎تر بود. صورتش مثل تمام این دو سال ته‌ریش منظمی داشت و چشم‎هایش، قیر خالی و مژه‎هایش، جنگل انبوه بودند و امین با آسودگی می‎توانست چشم‎ها و مژه‎های نرگس را در نظر خود مجسم سازد، دقیقاً عین چشم‌های این جوان بود.

امین نمی‎دانست کجا می‎روند و چرا سکوت کرده است و چرا اگر حرفی داشته، همان‎جا به او نگفته است؟! ساکت بود، چیزی بیضی‌شکل و طلایی‎رنگ هم که رویش «و ان یکاد» نوشته شده بود، از آینه‎ی وسط آویزان بود. صاحب ماشین خیلی معنوی به نظر می‎آمد. امین یک لحظه از تمام کرده‎هایش پشیمان شد و دنیای پاکی را از خود خیلی دور می‏‎دید.

تا آخر خیابان مدارس را رفت و دور زد، دوباره خیابان مدارس را برگشت و روبه‎روی سمند امین متوقف شد. امین ماشینش را همان‎ جای پارک قبلی متوقف کرده بود، روبه‎روی مدرسه‌ی بزرگسالان! جوان درحالی‌که کمربندش را باز می‎کرد، به بهت امین گفت:


romangram.com | @romangram_com