#فصل_نرگس_پارت_134
احسان چنگال را لبهی پیشدستی گذاشت و گفت:
- آ آ، اشتباه نکن. این تویی که داری این کار رو انجام میدی، نه من.
امین خواست چیزی بگوید و احسان بدتر از او بود.
- تویی که میخوای وانمود کنی حالت خوبه و هیچی نشده و هیچی برات اهمیتی نداره، وگرنه الان اوضاعت این نبود.
امین دیگر چیزی نگفت و به میز طرح چوب خیرهخیره نگاه دوخت.
- تو یه آدم احمقی، نفهمی، غد و لجبازی! در برابر فهمیدن مقاومت میکنی و مغروری.
امین به اعتراض، شدید گفت:
- من مغرور نیستم احسان.
و آن لحظه امین درک کرد احسان همیشه خندان اگر عصبی شود، به خودی خود میتواند تبدیل به یک اژدها شود.
- هستی، خوبش هم هستی. میگی نیستی؛ چون خودت هنوز خودت رو نشناختی. از بس از بچگی بهت گفتن قدت بلنده، خوشگلی و چشمات رنگیه، درسِت و صدات خوبه و باادبی و جنتلمنی، دور برداشتی. فکر کردی هر موقع هرچی شد همه باید بله قربانگو به صف جلوت بایستن و تعظیم کنن. خونوادهت پولدارن و وضعتون خوبه، پول و آزادی داری و تو بهترین دانشگاه کشور داری بهترین رشته رو میخونی. تو بهترین خونهها زندگی میکنی، شیکترین لباسا رو میپوشی و ماشین زیر پاته، سرمایهداری و آیندهت تضمینه. نه گفتن رو یاد گرفتی؛ ولی نه شنیدن رو هنوز نه! دست خودت نیست، عادت کردی هر موقع هر توقعی از هر کسی داشتی، برات فراهم کنه. از یه جواب سلام تا اون گندهگندههاش. برای همینه که یه بار از یکی نه بشنوی، یه نفر خواسته یا ناخواسته بزنه تو ذوقت یا مثل الانِ من بشینه حقیقت رو برات سفره کنه، ازش متنفر میشی؛ چون بلد نیستی مقابل مخالفتای بقیه چطور برخورد کنی. باید یه بار، یه نفر تو رو با خودت آشنا کنه که با جنبههای منفی خودت هم آشنا بشی؛ چون...
با هر کلمهاش، یک بار آهسته و تأکیدوار روی میز میکوبید.
romangram.com | @romangram_com