#فردا_بدون_من_پارت_783
چشم غره ای رفت و چیزی نگفت
من:میخام برم سر خاک بابام
اهورا:بریم
من:اینو دیگه نمیشه خودم تنها میرم
اخمی کرد و سری تکون داد
اهورا:ولی میرسونمت
باشه ای گفتم و باهم ب سمت ماشینش حرکت کردیم
•
•
•
اشکام و پاک کردم و نگاه دیگه ای ب اسم
بابا انداختم و بلند شدم ولی همین که
برگشتم با شهاب چشم تو چشم شدم
مضطرب پرسیدم:از کی اینجایی؟
شهاب:تازه اومدم
سری تکون دادم که گفت:تبریک میگم
من:چرا
خیره به چشمام گفت:بخاطر ازدواجت
romangram.com | @romangram_com