#فردا_بدون_من_پارت_629

من:"مهدیہ این عکسارو بہ عمہ هم نشون دادی؟"

مهدیہ :"نہ بابا چی بود مگہ؟"

من:"ها،هیچی ،فقط فکر کنم اونم خوشش بیاد

میدونی کہ خیلی دوست داره"

مهدیہ:"تو اولین فرصت نشونش میدم"

بااخم دوباره آلبوم و ورق زدم

کہ با دیدن عکس بچگیای مهدیہ و خودم کنار هم کم مونده از تعجب چشمام بزنہ بیرون

مهدیہ:"تا تو اینا رو ببینی من میز و واسہ شام میچینم"

آرسام:"منم کمکت میکنم"

بارفتن مهدیہ و آرسام ،اهورا اومد کنارم نشست

سریع عکس و از آلبوم بیرون آوردم و باز بهش خیره شدم

من و مهدیہ باهم چیکار میکنیم؟

یعنی از قبل هم و میشناختیم؟

پس چرا عمہ اینا چیزی بهمون نگفتن؟!

نکنہ تو گذشتشون اتفاقی افتاده کہ بابا،با ازدواج مهدیہ و آرسام مخالفت میکرد؟

با صدای مهدیہ کہ واسہ شام دعوتمون میکرد،سریع عکس و تا کردم و سر دادم تو جیب شلوارم

باصدای اهورا درست بغل گوشم کمی پریدم بالا وباترس نگاهش کردم کہ نچ نچی کرد وگفت:

"دزدی اصلا کار خوبی نیست"

romangram.com | @romangram_com