#فردا_بدون_من_پارت_541
موهاش مشت کرده و متفکر بہ زمین زل زده
پیراهنش و پرت کردم جلو پاش و گفتم:
"ازخونہ ی من گمش و بیرون
زود لباست و بپوش و گمشو"
پیراهنش و پوشید و بی هیچ حرفی
همونطورکہ دکمہ هاش و می بست از خونہ بیرون زد
با رفتن اهورا روی یکی از پلہ هانشستم و بلند زدم زیر گریہ
خدایا آخہ این چہ سرنوشت کوفتیہ کہ واسہ من رقم زدی؟هـــا؟
اصلا من و میبینی لعنتی؟ مگہ من بندت
نیستم ها؟چرا هیچ وقت بهم کمک نمیکنی؟ چرا هیچ وقت دستام نمیگیری؟اگہ
میخوای بکشیم بکش دیگہ،چرا زجر کشم میکنی؟
حالا من بااین ننگ چیکار کنم ؟چیکار کنم
هـــان؟ حالاچجوری زندگی کنم؟
چجوری تو صورت کیا نگاه کنم؟
اصلا من بہ جهنم کیارش چی ؟داغون
میشہ ،میشکنہ!
romangram.com | @romangram_com