#فردا_بدون_من_پارت_503

مهدیہ:"نیازی نیست مامان،آرسام امروز یکی وآورد"

آرزوجون لبخندی زدو عمو رضاهم بامحبت

بہ مهدیہ و آرسام خیره شد

مهراد واهورام کہ داشتن سر اسم بچہ دعوا میکردن

منم گوشیم و برداشتم و یہ مسیج بہ کیارش دادم...

**********************************





من:"کیا دیر نکنیا"

کیارش:"چشم خانومم دیر نمی کنم،امر دیگہ؟"

من :"هیچی فقط مواظب خودت باش"

کیارش:"چشم عزیزم تو هم همینطور"

لبخندی زدم و گفتم:

"پس فعلا تا دوساعت دیگہ خدافظ"

کیارش:"میبینمت!"

تماس و قطع کردم ورفتم سر کمد لباسام

تایہ مانتوی خوب انتخاب کنم

امشب هیراد ودآنجلا همہ رو دعوت کرده بودن رستوران!

romangram.com | @romangram_com