#فردا_بدون_من_پارت_251

من:"شهااااب"

شهاب:"دوروزقبل عروسیمون

.....

آرام زنگ زدو گفت باهم بریم خریدوچیزایی کہ هنوزنخریدیم وبخریم،ولی من بخاطرمشکلی کہ واسہ شرکت پیش اومده بود حال وحوصلہ ی بیرون رفتن ونداشتم پس بهش گفتم حالم خوش نیست و نمیتونم بیام ،اونم گفت پس باالنازمیرم

یہ ،یہ ساعتی گذشتہ بود کہ صدای زنگ خونہ اومد اولش فکرکردم آرامہ امابادیدن الناز باتعجب بهش گفتم:

"تواینجاچیکارمیکنی مگہ قرارنبود باآرام بی خرید"

کہ گفت آرام نگرانم بوده وبهش زنگ زده کہ یہ سربیاد پیشم

النازاینقدر پرسیدکہ چراحالم بده کہ منم قضیہ ی شرکت و واسش تعریف کردم کہ ازبار خونہ واسم مشروب آوردو گفت یکم بخورتاآروم شی ،آرام اینطوری ببینتت ناراحت میشہ"

الناز:"شهاب"

نگاه گذرایی بهش انداخت وبی توجہ بہ لحنش کہ التماس توش موج میزد

ادامہ داد:

"وقتی کہ مست بودم وقتی مست بودم با النازباالناز

نمیدونم چی شدبخدا نمیدونم

وقتی بہ خودم اومدم کہ آرام و بااشک جلودر دیدم"

بہ دیوارتکیہ داد وسرخوردو روزمین نشست،دستشو گذاشت رو صورتش وگفت:

"آرام من گناهی نداره، من بهش خیانت کردم"

آرسام خیزبرداشت سمت شهاب ،ازیقش گرفت وبلندش کرد بادادگفت:

"تو چہ غلطی کردی ؟

romangram.com | @romangram_com