#فانوس_پارت_623
کنارم نشست و دستش رو انداخت دور شونم. سرش رو به سرم تکیه داد و گفت: باید بعد از این همه مدت بازم بهت بگم؟ گذشته رو بریز دور. بزار تو حال زندگی کنیم.
ـ میترسم عماد... میترسم این اتفاق تو آینده هم تکرار بشه...
ـ نمیشه. چون تو دیگه تنها نیستی. منم دیگه تنها نیستم. با همدیگه نمیزاریم هیچ اتفاق بدی توی آیندمون بیفته...
دستم رو سفت بین انگشتاش قفل کردم و گفتم: امیدوارم...
ازحاش بلند شد و گفت: حالا پاشو بیا برات یه سوپرایز دارم.
با خنده دنبالش کشیده شدم و گفتم: چی؟؟؟
همونطور که میرفت سمت پله ها گفت :بیا میفهمی.
از طبقه ی سوم هم گذشت و وارد طبقه ی چهارم شد. نمیدونم چرا ولی اصل حس خوبی نسبت به این طبقه نداشتم. ولی با دیدن منظره ی رو به روم با بهت به اطراف نگاه کردم. دیوار ها تماما کاغذ دیواریه مغز پسته ای شده بود و گل دون های گل طبیعی اطراف راه رو به چشم میخورد. عماد بی توجه به سمت یکی از اتاق های ته راه رو میرفت. همین که به در رسید چرخید سمت منو گفت: آماده ای؟
romangram.com | @romangram_com