#فانوس_پارت_620


ـ مگه نمیخواستی پندار رو ببینی؟

باتعجب نگاهش کردم.هیچ واکنش خاصی انجام نداد وخیلی راحت داشت رانندگیش رو میکرد.آب دهنم رو قورت دادم وگفتم:واقعا داریم میریم زندان؟

ـ مگه شکداری؟

ـ آخه...دیروز که اونجوری...

ـ دیروزبه این نتیجه رسیدم که من نبایدآزادیت روبگیرم. من بهت ایمان دارم پس دلیلی نداره بخوام نگران چیزی باشم.

به جلوم خیره شدم ودیگه چیزی نگفتم.بعضی ازکارای عماد واقعامتعجبم میکرد. باورم نمیشدیه قهر ساده ی من اینقدر روی رفتارش تاثیربزاره.به خودم تشر زدم:حالاکه نقطه ضعفش روپیداکردی نبایدسواستفاده کنی.سرم رو به طرفین تکون دادم وزیر لب زمزمه کردم:من هیچ وقت خودخواه نمیشم.هیچ وقت...چون هرچی دارم رو از عماددارم...

با دیدن اون همه خلافکار که پشت اتاقک هایی که با یه شیشه حد فاصل بین دنیای اونا و دنیای ما رو مشخص میکرد حالم بهم ریخت. خیلی هاشون من رو یاد خاطرات گذشتم می انداختند. عماد که رنگ پریدگیم رو دید دستم رو محکم تر فشار داد و کمی به من زدیک شد. بالاخره به اتاقک مورد نظر رسیدیم. پندار پشت میز نشسته بود. ریش دو ماهش صورتش رو قاب گرفته بود و کمی لاغر تر شده بود ولی چشماش هنوزم همون جذبه ی گذشته رو داشت. عماد ناخودآگاه با دیدنش اخمی کرد و عضلات بدنش کمی منقبض شد. من که دیگه نمیتونستم سر پا وایستم روی صندلی نشستم. پندار سر بلند کرد و با نگاهی که معنیش رو نمیدونستم زل زد توی چشمام. عماد دستش رو گذاشت سرشونم و برای قوت قلبم کمی فشار داد. سرم رو بالا گرفتم و لبخند بیجونی بهش زدم. دست لرزونم رو پیش بردم و گوشی رو برداشتم. پندار هم به تقلید از من گوشی رو برداشت. چیزی نگفتم تا خودش شروع کنه. بدون این که نگاه از چشمام بگیره چند دقیقه ای رو بدون حرف به من نگاه کرد. نفسش رو سنگین بیرون داد و گفت: باورم نمیشه که اومده باشی.

اخم ظریفی کردم و گفتم: من برای این چیزا نیومدم.

لبخند مبهمی زد و گفت: میدونم.

نفسم رو بیرون دادم و گفتم: واسه چی وارد زندگیم شدی؟؟؟


romangram.com | @romangram_com