#فانوس_پارت_567
آسمون عشق چه آبی رنگه
( زندگی با تو|معین )
ساعت 11 بود و خمیازه کشیدن های من شروع شده بود. نمیدونستم که امشب قراره چه اتفاقی بیفته. فقط این رو میدونستم که هنوز آمادگیش رو ندارم. ولی از خنده های شیطانی روی لب های عماد میشد فهمید که خواب هایی برام دیده. با دومین خمیازم چرخید سمتم و گفت: خوابت میاد؟
سری تکون دادم و گفتم: آره عزیزم. بهتره من برم بخوابم.
خواستم از جام بلند بشم که مچ دستم رو گرفت و با شیطنت گفت: کجا؟
با التماس گفتم: عماد... خواهش...
با همون حالت شیطون نگاهش گفت: نوچ! جون باران راه نداره.
لبخندی زدم و گفتم: همش دو هفته صبر کن، باشه؟
ـ نمیشه باران...
کلافه دستی لای موهام کشیدم و گفتم: آخه من... الان... چیزه...
ابرویی بالا انداخت و گفت: تو که الان موقعه ی عادتت نبود.
romangram.com | @romangram_com